بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 122 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ساقیا ساغر شراب کجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 179 ساقیا ساغر شراب کجاست وقت صبح است آفتاب کجاست خستگی غالب است مرهم کو تشنگی بی حد است آب کجاست دُرد نوشان درد را به صبوح جز دل خونچکان کباب کجاست همه عالم غمام غم بگرفت خور رخشان مه نقاب کجاست لعل ناب است آب دیده ی ما آن … ادامه

زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 178 زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیست چشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست با لبت گر باده لاف جانفزایی می زند پیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی … ادامه

زلال مشربم از لفظ آبدار خودست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 177 زلال مشربم از لفظ آبدار خودست نثار گوهرم از کلک دُر نثار خودست من ار چه بنده ی شاهم امیر خویشتنم که هر که فرض کنی شاه و شهریار خودست اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بود مرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست نظر به قلّت مالم مکن … ادامه

زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 176 زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست وانک اقرارش به بت رویان نباشد کافرست چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم کان زمان از خویش غالب می شوم کو حاضرست زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده است تندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابرست … ادامه

زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیازست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 175 زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیازست وآنجا که نیازست که حاجت به نمازست بی عشق مسخّر نشود ملک حقیقت کان چیز که جز عشق بود عین مجازست چون مرغ دل خسته ی من صید نگردد هرگاه که بینم که در میکده بازست آن کس که بود معتکف کعبه … ادامه

ز کفر زلفت ایمان می توان یافت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 174 ز کفر زلفت ایمان می توان یافت ز لعلت آب حیوان می توان یافت قدت را رشک طوبی می توان گفت رُخت را باغ رضوان می توان یافت ز نقشت صورت جان می توان بست ز لعلت جوهر جان می توان یافت به گاه جلوه بر طرف گلستان تو … ادامه

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 173 ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست امام شهر به محراب می رود سرمست جمال او در جنّت به روی من بگشود خیال او گذر صبر بر دلم دربست کنون نشانه ی تیر ملامتم مکنید که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست مرا چو مست … ادامه

ز زلفش نافه ی تاتار تاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 172 ز زلفش نافه ی تاتار تاریست که هر تار از سر زلفش تتاریست ز شامش صدشکن بر زنگبارست ولی هر چین ز شامش زنگباریست از آن دُردانه تا من بر کنارم کنارم روز و شب دریا کناریست مرو ساقی که بی آن لعل میگون قدح نوشیدنم امشب خماریست کسی … ادامه

روی زمین و خون دلم نم گرفته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 171 روی زمین و خون دلم نم گرفته است پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است اشکم چه دیده است که مانند خونیان پیوسته دامن من پر غم گرفته است مسکین دلم که حلقه ی آن زلف تابدار بگرفت و غافل است که ارقم گرفته است انفاس روح میدمد … ادامه

روضه ی خلد برین بستانسرایی بیش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 170 روضه ی خلد برین بستانسرایی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرایی بیش نیست گنبد گردنده ی پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیایی بیش نیست بگذر از کیوان که آن هندوی پیر سالخورد با علو قدر و تمکین بزبهایی بیش نیست قاضی دیوان اعلی را که خوانی مشتری … ادامه

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 169 رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست جایی سرای توست که جای سرای نیست وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست نومیدی از عطای تو حدّ خطای ماست روزی گدای کوی خودم خوان که … ادامه

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 168 رمضان آمد و شد کار صراحی از دست به درستی که دل نازک ساغر بشکست من که جز باده نمی بود به دستم نفسی دست گیرید که هست این نفسم باد به دست آنک بی مجلس مستان ننشستی یک دم این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست ماه … ادامه