بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 121 از 136 - ادبستان شعر پارسی

عنبرست آن دام دل یا زلف عنبرسای دوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 191 عنبرست آن دام دل یا زلف عنبرسای دوست شکّرست آن کام جان یا لعل شکّرخای دوست پرتو مهرست یا مهر رخ زیبای یار قامت سروست یا سرو قد رعنای دوست آیت حسن است یا توقیع ملک دلبری یا به خون ما خطی یا خطّ مشک آسای دوست عکس پروین … ادامه

عقل، مرغی ز آشیانه ی ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 190 عقل، مرغی ز آشیانه ی ماست چرخ، گردی ز آستانه ی ماست شمس مشرق فروز عالمتاب شمسه ی طاق تابخانه ی ماست خون چشم شفق که می بینی جرعه های می شبانه ی ماست صید ما کیست آنک صیادست دام ما چیست آنچ دانه ی ماست تیر ما بگذرد … ادامه

عشق سطانیست کو را حاجت دستور نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 189 عشق سطانیست کو را حاجت دستور نیست طائران عشق را پروازگه جز طور نیست کس نمی بینم که مست عشق را پندی دهد زانک کس در دور چشم مست او مستور نیست دور شو کز شمع عشق آتش به نزدیکان رسد وانک او نزدیک باشد گر بسوزد دور نیست … ادامه

طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 188 طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست پرتو نور تجلی در دل پر نور ماست ما به حور و روضه ی رضوان نداریم التفات زانک مجلس روضه ی رضوان و شاهد حور ماست عاقبت غیبت گزیند هر که آید در نظر وانک او غایب نگردد از نظر منظور ماست … ادامه

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌‌ریخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 187 صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌‌ریخت مهر دل آب رخم زآتش سودا می‌ریخت آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه دل شوریده دلان می‌شد و در پا می‌ریخت چین گیسوی دو تا را چو پریشان می‌کرد مشک در دامن یکتایی والا می‌ریخت شعر شیرین مرا ماه مغنّی … ادامه

شمع ما مأمول هر پروانه نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 186 شمع ما مأمول هر پروانه نیست گنج ما محصول هر ویرانه نیست کی شود در کوی معنی آشنا هر که او از آشنا بیگانه نیست ترک دام و دانه کن زیرا که مرغ هیچ دامی در رهش جز دانه نیست در حقیقت نیست در پیمان درست هر که او … ادامه

شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 185 شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیست گنج ما گنجیست کو در کنج هر ویرانه نیست هر که را سودای لیلی نیست مجنون آن کس است ورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست چشم صورت بین نبیند روی معنی را به خواب زانک در هر کان دُر … ادامه

شعاع چشمه ی مهر از فروغ رخسارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 184 شعاع چشمه ی مهر از فروغ رخسارست شراب نوشگوار از لب شکر بارست کمند عنبری از چین زلف دلبندست فروغ مشتری از عکس روی دلدارست نوای نغمه ی مرغ از سرود رود زنست شمیم باغ بهشت از نسیم گلزارست چه منزلست مگر بوستان فردوسست چه قافله ست مگر کاروان … ادامه

سنبلش برگ ارغوان بگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 183 سنبلش برگ ارغوان بگرفت سبزه اش طرف گلستان بگرفت بر شکر طوطیش نشیمن کرد بر قمر زاغش آشیان بگرفت دور از آن روی بوستان افروز لاله را دل ز بوستان بگرفت چون شبش گرد ماه خرمن کرد آه من راه کهکشان بگرفت هندوی قیرگون او به کمند قیروان تا … ادامه

سحرگه ماه عقرب زلف من مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 182 سحرگه ماه عقرب زلف من مست درآمد همچو شمعی شمع دردست دو پیکر عقربش را زُهره در بُرج کمانکش جادوش را تیر در شست شبش مه منزل و ماهش قصب پوش سهی سَروش بلند و سنبلش پست بلالش خازن فردوس جاوید هلالش حاجب خورشید پیوست نقاب عنبری از چهره … ادامه

سحر به گوش صبوحی کشان باده پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 181 سحر به گوش صبوحی کشان باده پرست خروش بلبله خوشتر ز بانگ بلبل مست مرا اگر نبود کام جان و عمر دراز چه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست اگر روم بدود اشک و دامنم گیرد که از کمند محبت کجا توانی جست امام ما مگر از … ادامه

سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 180 سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت بگاه بام دلم در نوای زیر آمد چو بلبل سحری ناله های زار گرفت چو آن نگار جفاپیشه دست من نگرفت بسا که چهره ام از خون دل نگار گرفت سرشک بود که او روی … ادامه