صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌‌ریخت - ادبستان شعر پارسی % %

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌‌ریخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 187

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌‌ریخت

مهر دل آب رخم زآتش سودا می‌ریخت

آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه

دل شوریده دلان می‌شد و در پا می‌ریخت

چین گیسوی دو تا را چو پریشان می‌کرد

مشک در دامن یکتایی والا می‌ریخت

شعر شیرین مرا ماه مغنّی می‌خواند

وآب شکّر به لب لعل شکرخا می‌ریخت

در قدم‌های خیال تو به دامن هر دم

چشم دریادل من لؤلؤ لالا می‌ریخت

قدح از لعل تو هر لحظه حدیثی می‌راند

وز لب روح فزا راح مصفّا می‌ریخت

چون صبا شرح گلستان جمالت می‌داد

از هوا دامن گل بر سر صحرا می‌ریخت

اشک از آن روی ز ما رفت و کناری بگرفت

کآب او دم به دم از رهگذر ما می‌ریخت

موج خون دل فرهاد چو می‌زد بر کوه

ای بسا لعل که در دامن خارا می‌ریخت

عجب ار مملکت مصر نمی‌رفت به رود

زان همه سیل که از چشم زلیخا می‌ریخت

مردم دیده ی خواجو چو قدح می‌پیمود

خون دل بود که در ساغر صهبا می‌ریخت

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤