
خواجوی کرمانی – غزل شماره 415
کیست که با من حدیث یار بگوید
بهر دلم حال آن نگار بگوید
پیش کسی کز خمار جان به لب آورد
وصف می لعل خوشگوار بگوید
وز سرمستی به نزد باده گساران
رمزی از آن چشم پر خمار بگوید
لطف کند وز برای خاطر رامین
شمه ای از ویس گلعذار بگوید
ور گذری باشدش به منزل لیلی
قصه ی مجنون دلفگار بگوید
دوست مخوانش که رخ ز دوست بتابد
یار مگویش که ترک یار بگوید
باد بهار از چمن به شنعت بلبل
باز نیاید اگر هزار بگوید
با گل بستان فروز روی تو خواجو
باد بود هر چه از بهار بگوید