
خواجوی کرمانی – غزل شماره 100
از روضه ی نعیم جمالش روایتیست
وآشوب چین زلف تو در هر ولایتیست
گویند بر رخ تو جنایت بُود نظر
لیکن نظر به غیر تو کردن جنایتیست
فرهاد را چو از لب شیرین گزیر نیست
در گوش او ملامت دشمن حکایتیست
گفتم که چیست آن خط مشکین بر آفتاب
گفتا بسان روی من از حسن آیتیست
ارباب عقل گرچه نظر نهی کرده اند
لیکن ز جان صبور شد تا به غایتیست
آمد کنون بدایت عمرم به منتها
لیکن گمان مبر که غمش را نهایتیست
گفتم مرا بکشت غمت گفت زینهار
خواجو خموش باش که این خود عنایتیست
در تنگنای حبس جدایی توقعم
از آستان حضرتعالی حمایتیست



