
خواجوی کرمانی – غزل شماره 174
ز کفر زلفت ایمان می توان یافت
ز لعلت آب حیوان می توان یافت
قدت را رشک طوبی می توان گفت
رُخت را باغ رضوان می توان یافت
ز نقشت صورت جان می توان بست
ز لعلت جوهر جان می توان یافت
به گاه جلوه بر طرف گلستان
تو را سرو خرامان می توان یافت
در آن مجمع که خلوتگاه خوبیست
تو را شمع شبستان می توان یافت
به زیر سایه ی زلف سیاهت
به شب خورشید رخشان می توان یافت
ز زلفت گرچه کافر می توان شد
ز عکس رویت ایمان می توان یافت
به هر مویی از آن زلف پریشان
دل جمعی پریشان می توان یافت
از آن با درد می سازم که دل را
هم از درد تو درمان می توان یافت
برو خواجو صبوری کن که از صبر
دوای درد هجران می توان یافت



