
خواجوی کرمانی – غزل شماره 779
صید شیران می کند آهوی روبه باز او
راه بابل می زند هاروت افسون ساز او
هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی می کند
هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او
از چه روی ابروی زنگاری کمان او کمان
می کشد پیوسته بر ترکان تیرانداز او
گفتم از زلفش بپوشم ماجرای دل ولیک
چون نهان دارم ز دست غمزه ی غمّاز او
بیدلان را احتمال ناز دلبر واجب است
وانک باشد نازنین تر بیش باشد ناز او
مطرب سازنده گو امشب دمی با ما بساز
ورنه چون دم برکشم در دم بسوزم ساز او
بلبل خوش نغمه تا گل بر نیندازد نقاب
نشنود کس در جهان آوازه ی آواز او
فارغ البال است هر کس کو نشد عاشق ولیک
مرغ بیدل در هوا خوشتر بود پرواز او
حال خواجو از سرشک چشم خونبارش بپرس
کو روان چون آب می خواند دمادم راز او



