
خواجوی کرمانی – غزل شماره 269
این چه باد است که از سوی چمن می آید
وین چه خاک است کزو بوی سمن می آید
این چه انفاس روانبخش عبیرافشان است
که ازو رایحه ی مشک ختن می آید
دم به دم مرغ دلم نعره برآرد ز نشاط
کان سهی سرو چمانم ز چمن می آید
هیچ دانید که از بهر دل ریش اویس
کیست کز جانب یثرب به قرن می آید
آفتاب است که از برج شرف می تابد
یا سهیل است که از سوی یمن می آید
از کجا می رسد این رایحه ی مشک نسیم
کز گذارش نفسی با تن من می آید
یا رب این نامه که آورد که از هر شکنش
بوی جان پرور آن عهدشکن می آید
بلبل آن لحظه که از غنچه سخن می گوید
یادم از پسته ی آن تنگ دهن می آید
چو بیان می کند از عشق حدیثی خواجو
همه اجزای وجودش به سخن می آید



