
خواجوی کرمانی – غزل شماره 169
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست
زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست
جایی سرای توست که جای سرای نیست
وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست
گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست
نومیدی از عطای تو حدّ خطای ماست
روزی گدای کوی خودم خوان که بنده را
این سلطنت بس است که گویی گدای ماست
حاجت به خونبها نبود چون تو می کشی
مقتول خنجر تو شدن خونبهای ماست
ما را به دست خویش بکش کان نوازشست
دشنام اگر ز لفظ تو باشد دعای ماست
گر می کُشی رهینم و گر می کِشی رهی
هر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست
زهر ار چنانک دوست دهد نوش دارو است
درد ار چنانک یار فرستد دوای ماست
گفتم که ره برد به سرا پرده ی تو گفت
خواجو که محرم حرم کبریای ماست



