
خواجوی کرمانی – غزل شماره 168
رمضان آمد و شد کار صراحی از دست
به درستی که دل نازک ساغر بشکست
من که جز باده نمی بود به دستم نفسی
دست گیرید که هست این نفسم باد به دست
آنک بی مجلس مستان ننشستی یک دم
این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست
ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم
ای دل از چنبر این ماه کجا خواهی جست
در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی
که تو گویی رمضان بار سفر خواهد بست
خون ساغر به چنین روز نمی شاید ریخت
رگ بربط به چنین وقت نمی باید خست
ماه روزه است و مرا شربت هجران روزی
روز توبه است و تو را نرگس جادو سرمست
هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا
کند ابروی تو سرداری مستان پیوست
وقت افطار به جز خون جگر خواجو را
تو مپندار که در مشربه جلّابی هست



