چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت - ادبستان شعر پارسی % %

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 156

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت

دل شکسته ی ما را در اضطراب انداخت

به خون دیده ی ما تشنه شد جهان و رواست

که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت

کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق

ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت

چه دید دیده ی خونبار من که یکباره

به قصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت

دل ار به حلقه ی شوریدگان کشد چه عجب

مرا که زلف تو در حلق جان طناب انداخت

بیا که ساقی چشمم به یاد لعل لبت

ز اشک در قدح آبگون شراب انداخت

عروس مهوش ساغر نگر که وقت صبوح

نمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت

گذشت نغمه ی مطرب ز ابر و غلغل ما

خروش در دل نالنده ی رباب انداخت

چو زهره دید رخ زرد و اشک خواجو گفت

که مهر در قدح زر شراب ناب انداخت

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤