
خواجوی کرمانی – غزل شماره 156
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
دل شکسته ی ما را در اضطراب انداخت
به خون دیده ی ما تشنه شد جهان و رواست
که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق
ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت
چه دید دیده ی خونبار من که یکباره
به قصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت
دل ار به حلقه ی شوریدگان کشد چه عجب
مرا که زلف تو در حلق جان طناب انداخت
بیا که ساقی چشمم به یاد لعل لبت
ز اشک در قدح آبگون شراب انداخت
عروس مهوش ساغر نگر که وقت صبوح
نمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت
گذشت نغمه ی مطرب ز ابر و غلغل ما
خروش در دل نالنده ی رباب انداخت
چو زهره دید رخ زرد و اشک خواجو گفت
که مهر در قدح زر شراب ناب انداخت



