
خواجوی کرمانی – غزل شماره 102
اگر تو را غم امثال ما بود غم نیست
که درد را چو امید دوا بود غم نیست
دوا پذیر نباشد مریض علت شوق
وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست
کنون که کشتی ما در میان موج افتاد
اگر چنانک مجال شنا بود غم نیست
چو آب دیده روان کرده ایم در عقبت
تو را اگر نظری سوی ما بود غم نیست
صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی را
به جای جامه ی صوف ار صفا بود غم نیست
به راستان که گدایان آستان توایم
وگر تو را غم کار گدا بود غم نیست
غمت چو ساغر اگر خون دل به جوش آرد
چو همدم تو می جانفزا بود غم نیست
گرت فراق به زخم قفای غم بکشد
مدار غم که چو وصل از قفا بود غم نیست
به غربتم چو کسی آشنا نمی باشد
به شهر خویشم اگر آشنا بود غم نیست
چنین که مرغ دلم در غمش هوا بگرفت
به سوی ما اگر او را هوا بود غم نیست
چو اقتضای قضا محنت است و غم خواجو
اگر به حکم قضایت رضا بود غم نیست



