صبح است ساقیا می چون آفتاب کو - ادبستان شعر پارسی % %

صبح است ساقیا می چون آفتاب کو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 790

صبح است ساقیا می چون آفتاب کو

خاتون آب جامه ی آتش نقاب کو

چون لعل آبدار ز چشمم نمی رود

از جام لعل فام عقیق مذاب کو

درمانده ایم با دل غمخواره می کجاست

در آتشیم با جگر تشنه آب کو

اکنون که مرغ پرده ی نوروز می زند

ای ماه پرده ساز خروش رباب کو

دُردی کشان کوی خرابات عشق را

بیرون ز گوشه ی جگر آخر کباب کو

گفتم چو بخت خویش مگر بینمت به خواب

لیکن ز چشم مست تو پروای خواب کو

خواجو که یک نفس نشدی خالی از قدح

مخمور تا به چیند نشیند شراب کو

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤