
خواجوی کرمانی – غزل شماره 483
ایا صبا گرت افتد به کوی دوست گذار
نیازمندی من عرضه ده به حضرت یار
ببوس خاک درش وانگه ار مجال بود
سلام من برسان و پیام من بگذار
بگو که ای مه نامهربان مهرگسل
نگار لاله رخ سرو قد سیم عذار
دل شکسته که در زلف سرکشت بستم
به یادگار من خسته دل نگه می دار
مرا زمانه ز بی مهری از تو دور افکند
زهی زمانه ی بدمهر و چرخ کژ رفتار
نبودمی نفسی بی نوای نغمه ی زیر
کنون به زاری زارم قرین ناله ی زار
نه همدمی که برآرم دمی مگر ناله
نه محرمی که بگویم غمت مگر دیوار
شبی که روز کنم بی تو از پریشانی
شود چو زلف سیاه تو روز من شب تار
فراق نامه خواجو کسی که برخواند
به آب دیده بشوید سیاهی از طومار



