
خواجوی کرمانی – غزل شماره 361
دوشم به شمع روی چو ماهت نیاز بود
جانم چو شمع از آتش دل در گذار بود
در انتظار صید تذرو وصال تو
چشمم ز شام تا بگه صبح باز بود
از من مپرس حال شب دیرپای هجر
از بهر آنک قصّه ی آن شب دراز بود
من در نیاز بودم و اصحاب در نماز
لیکن نیاز من همه عین نماز بود
می ساختم چو بربط و می سوختم چو عود
زیرا که چاره ی دل من سوز و ساز بود
در اصل چون تعلق جانی حقیقت است
مشنو که عشق لیلی و مجنون مجاز بود
ترک مراد چون ز کمال محبّت است
جم را گمان مبر که به خاتم نیاز بود
پیوسته با خیال حبیب حرم نشین
جان اویس بلبل بستان راز بود
خواجو کدام سلطنت از ملک هر دو کون
محمود را ورای وصال ایاز بود



