
خواجوی کرمانی – غزل شماره 107
آنجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست
وآن را که در نیاز نبینی نماز نیست
مشتاق را به قطع منازل چه حاجتست
کاین ره به پای اهل طریقت دراز نیست
رهبانت ار به دیر مغان راه می دهد
آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست
گر زانکه راه سوختگان می زنی رواست
چیزی بگو بساز که حاجت بساز نیست
بازار قتل باز چو نیکو نظر کنی
صیاد صعوه جز نظر شاهباز نیست
دُردی کشان جام فنا کز پی نیاز
جز نیستی به هیچ عطاشان نیاز نیست
محمود را رسد که زند کوس سلطنت
کز سلطنت مراد دلش جز ایاز نیست
عشق مجاز در ره معنی حقیقت است
عشق ارچه پیش اهل حقیقت مجاز نیست
آن یار نازنین اگرت تیغ می زند
خواجو متاب روی که حاجت به ناز نیست



