
خواجوی کرمانی – غزل شماره 89
گفتم که چرا صورتت از دیده نهان است
گفتا که پری را چه کنم رسم چنان است
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن
گفتا مگرت آرزوی دیدن جان است
گفتم همه هیچ است امیدم ز کنارت
گفتا که تو را نیز مگر میل میان است
گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگ است
گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهان است
گفتم که بگو تا بدهم جان گرامی
گفتا که تو را خود ز جهان نقد همان است
گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانم
گفتا که گدا بین که چه فرمانش روان است
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
گفتا که مرا با تو ارادت نه چنان است
گفتم که ره کعبه به میخانه کدام است
گفتا خمش این کوی خرابات مغان است
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
گفتا برو ای خام هنوزت غم آن است