
خواجوی کرمانی – غزل شماره 391
صبح چون گلشن جمال تو دید
بر عروسان بوستان خندید
نام لعلت چو بر زبان راندم
از لبم آب زندگی بچکید
صبحدم حرز هفت هیکل چرخ
از سر مهر بر رخ تو دمید
مرغ جان در هوات پر می زد
بال زد وز پی ات روان بپرید
هر که شد مشتری مهر رخت
خرمن مه به نیم جو نخرید
وانک چون دیده دید روی تو را
خویشتن را به هیچ روی ندید
سر مکش زانک از چمن بیرون
سرو تا سرکشید سر نکشید
در رهت خاک راه شد خواجو
لیک بر گرد مرکبت نرسید



