بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 71 از 78 - ادبستان شعر پارسی

یاقوت روان بخش تو تا قوت روان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 90 یاقوت روان بخش تو تا قوت روان است چشمم ز غمت چشمه ی یاقوت روان است آن موی میان تو که سازد کمر از موی مویی به میان آمده یا موی میان است در موی میانت سخنی نیست که خود نیست لیکن سخن ار هست در آن پسته دهان … ادامه

گفتم که چرا صورتت از دیده نهان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 89 گفتم که چرا صورتت از دیده نهان است گفتا که پری را چه کنم رسم چنان است گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن گفتا مگرت آرزوی دیدن جان است گفتم همه هیچ است امیدم ز کنارت گفتا که تو را نیز مگر میل میان است گفتم که … ادامه

گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 88 گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است تو خوش برآی که با جان برابر آمده است بنوش لعل روان چون زمرّد سبزت نگین خاتم یاقوت احمر آمده است چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید ترش مشو که نبات از شکر برآمده است به گرد چشمه ی نوش تو … ادامه

فروغ عارض او یا سپیده ی سحر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 87 فروغ عارض او یا سپیده ی سحر است که رشک طلعت خورشید و طیره ی قمر است لطیفه ای ست جمالش که از لطافت و حسن ز هر چه عقل تصور کند لطیف تر است برون ز نرگس پر خواب و روی چون خور دوست گمان مبر که مرا … ادامه

شوریده ای ست زلف تو کز بند جسته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 86 شوریده ای ست زلف تو کز بند جسته است خطّ تو آن نبات که از قند رسته است آن هندوی سیه که تواش بند کرده ای بسیار قلب صف شکنان کو شکسته است گر زانگ روی و موی تو آشوب عالم است ما را شبی مبارک و روزی خجسته … ادامه

شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 85 شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوش است دمیده سنبلت از برگ نسترن چه خوش است گَرَم ز زلف دراز تو دست کوتاه است دراز دستی آن زلف پر شکن چه خوش است نمی رود سخنی بر زبان من هیهات مگر حدیث تو یا رب که این سخن … ادامه

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 84 شامش از صبح فروزنده درآویخته است شبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است گوئیا آنک گلستان رُخش می آراست سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است یا نه مشاطه ز بی خویشتنی گرد عبیر گرد آیینه ی چینش به خطا بیخته است تا چه دیدست که آن سنبل … ادامه

سحاب سیل فشان چشم رودبار من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 83 سحاب سیل فشان چشم رودبار من است سموم صاعقه سوز آه پر شرار من است غم ار چه خون دلم می خورد مضایقه نیست که اوست در همه حالی که غمگسار من است هلال اگر چه به ابروی یار می ماند ولی نمونه ای از این تن نزار من … ادامه

زلف لیلی صفتت دام دل مجنون است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 82 زلف لیلی صفتت دام دل مجنون است عقل بر دانه ی خال سیهت مفتون است تا خیال لب و دندان تو در چشم من است مردم چشم من از لعل و گهر قارون است پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود دُرّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است … ادامه

از لعل آبدار تو نعلم بر آتش است

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 81 از لعل آبدار تو نعلم بر آتش است زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوّش است دیشب به خواب، زلف خوشت را کشیده ام زانم هنوز رشته ی جان در کشاکش است هر لحظه دل به حلقه ی زلفت کشد مرا یا رب کمند زلف سیاهت چه دلکش است … ادامه

تو را با ما اگر صلح است جنگ است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 80 تو را با ما اگر صلح است جنگ است نمی دانم دگر بار این چه ینگ است به نقلی زان دهان کامم برآور نه آخر پسته در بازار تنگ است چرا این قامت همچون کمانم ز چشم افکنده ای گویی خدنگ است ز اشکم سنگ می گردد ولیکن نمی … ادامه

روز رخسار تو ماهی روشن است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 79 روز رخسار تو ماهی روشن است خال هندویت سیاهی روشن است منظر چشمم که خلوتگاه توست راستی را جایگاهی روشن است گر به رویت کرده ام تشبیه ماه شرمسارم کاین گناهی روشن است مه به رخسارت پناه آرد از آنک روی تو پشت و پناهی روشن است بت پرسنان … ادامه