بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 70 از 78 - ادبستان شعر پارسی

اگر تو را غم امثال ما بود غم نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 102 اگر تو را غم امثال ما بود غم نیست که درد را چو امید دوا بود غم نیست دوا پذیر نباشد مریض علت شوق وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست کنون که کشتی ما در میان موج افتاد اگر چنانک مجال شنا بود غم نیست چو … ادامه

از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 101 از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت بر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت داروی درد محبت ترک درمان کردن است دُردی دردی بنوش ار زانک درمان بایدت داده ای خاتم به دست دیو و شادروان به باد وانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت راه تاریکی … ادامه

از روضه ی نعیم جمالش روایتیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 100 از روضه ی نعیم جمالش روایتیست وآشوب چین زلف تو در هر ولایتیست گویند بر رخ تو جنایت بُود نظر لیکن نظر به غیر تو کردن جنایتیست فرهاد را چو از لب شیرین گزیر نیست در گوش او ملامت دشمن حکایتیست گفتم که چیست آن خط مشکین بر آفتاب … ادامه

ابر نیسان باغ را در لولوی لالا گرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 99 ابر نیسان باغ را در لولوی لالا گرفت باد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت چون گل صد برگ بزم خسروانی ساز کرد بلبل خوش نغمه آهنگ هزار آوا گرفت زاهد خلوت نشین چون غنچه خرگه زد به باغ از صوامع رخت بربست و ره صحرا گرفت ابر … ادامه

گل بُستان خرد لفظ دلارای من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 98 گل بُستان خرد لفظ دلارای من است بلبل باغ سخن منطق گویای من است منم آن طوطی خوش نغمه که هنگام سخن طوطیان را شکر از لفظ شکرخای من است بلبل آوای گلستان فلک را همه شب گوش بر زمزمه ی نغمه و آوای من است پیش طبعم که … ادامه

مرا یاقوت او قوت روان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 97 مرا یاقوت او قوت روان است ولی اشکم چو یاقوت روان است رخش ماهست یا خورشید شب پوش خطش طوطیست یا هندوستان است صبا از طرّه اش عنبر نسیم ست نسیم از سنبلش عنبرفشان است میانش یکسر مو در میان نیست ولیکن یک سر مویش دهان است شنیدم کان … ادامه

مسیح روح را مریم حجاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 96 مسیح روح را مریم حجاب است بهشت وصل را آدم حجاب است دلا در عاشقی محرم چه جویی که پیش عاشقان محرم حجاب است برو خود همدم خود باش اگرچه بر صاحبدلان همدم حجاب است مکش جعدش که پیش روی جانان شکنج طرّه ی پر خم حجاب است ز … ادامه

نظری کن اگرت خاطر دوریشان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 95 نظری کن اگرت خاطر دوریشان است که جمال تو ز حسن نظر ایشان است روی ازین بنده ی بیچاره ی درویش متاب زانک سلطان جهان بنده ی درویشان است پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم آشنایان غمت را چه غم از خویشان است بده آن باده ی نوشین … ادامه

نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 94 نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبر است وز طره طوق کرده که از مشک چنبر است تعویذ دل نوشته که خط مسلسل است شکّر به می سرشته که یاقوت احمر است زلف سیه گشوده که این قلب عقرب است روی چو مه نموده که این مهر انور است … ادامه

هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافل است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 93 هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافل است وانک مجنون را به چشم عقل بیند عاقل است قرب صوری در طریق عشق بُعد معنویست عاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصل است اهل معنی را از او صورت نمی بندد فراق وانک این صورت نمی بندد ز … ادامه

هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 92 هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است زانک پیش هر کسی راز دلم بگشاده است کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد چاره ی کارم بساز اکنون که کار افتاده است هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می شود خون دل نوشم تو پنداری … ادامه

یاران همه مخمور و قدح پر می ناب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 91 یاران همه مخمور و قدح پر می ناب است ما جمله جگر تشنه و عالم همه آب است مرغ دل من در شکن زلف دلارام یارب چه تذرویست که در چنگ عقاب است چشم من سودا زده یا دُرج عقیق است اشک من دلسوخته یا لعل مذاب است ورد … ادامه