بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 69 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 114 ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت اشکم نمک آب و جگر خسته جراحت موج ار چه زند لاف تبحّر نزند دم با مردمک چشم من از علم سباحت یک دم نشود نقش تو از دیده ی ما دور زان رو که تویی گوهر دیای ملاحت دستی … ادامه

ای جان جهان جان و جهان برخی جانت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 113 ای جان جهان جان و جهان برخی جانت داریم تمنّای کناری ز میانت چون وصف دهان تو کنم زانکه در آفاق من هیچ ندیدم به لطافت چو دهانت گو شرح تو ای آیت خوبی دگری گوی زان باب که من عاجزم از کنه بیانت گر مدعی از نوک خدنگت … ادامه

ای پیک صبا حال پریچهره ی ما چیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 112 ای پیک صبا حال پریچهره ی ما چیست وی مرغ سلیمان خبر آخر ز سبا چیست در سلسله ی زلف سراسیمه ی لیلی حال دل مجنون پراکنده ی ما چیست بر خاک رهش سر بنهادیم ولیکن سلطان خبرش نیست که احوال گدا چیست با آنکه طبیب دل ریشست بگویید … ادامه

ای بر عذار مه وشت آن زلف پر شکست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 111 ای بر عذار مه وشت آن زلف پر شکست چون زنگئی گرفته به شب مشعلی به دست وی طاق آسمانی محراب ابرویت پیوسته گشته خوابگه جاودان مست همچون بلال بر لب کوثر نشسته است خال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست بنشستی و فغان ز دل ریش من … ادامه

ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 110 ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست آن آب روح پرور آتش نشان کجاست دردم به جان رسید و طبیبم پدید … ادامه

اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 109 اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیست طوطی خوش نغمه را از شکرستان چاره نیست گر دلم نشکیبد از دیدار مه رویان رواست ذرّه را از طلعت خورشید رخشان چاره نیست صبحدم چون گل به شکرخنده بگشاید دهن از خروش و ناله ی مرغ سحرخوان چاره نیست … ادامه

آه کز آهم مه و پروین بسوخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 108 آه کز آهم مه و پروین بسوخت اختر بخت من مسکین بسوخت آتش مهرم چو در دل شعله زد بر فلک بهرام را زوبین بسوخت سوختم در آتش هجران او پشّه را بین کز غم شاهین بسوخت ای بسا خسرو که او فرهاد وار در هوای شکّر شیرین بسوخت … ادامه

آنجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 107 آنجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست وآن را که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را به قطع منازل چه حاجتست کاین ره به پای اهل طریقت دراز نیست رهبانت ار به دیر مغان راه می دهد آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست گر زانکه راه … ادامه

آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 106 آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرست وان نه زلفست و بناگوش که شام و سحرست زآرزوی کمرت کوه گرفتم هیهات کوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست مردم چشمم ارت سرو سهی می خواند روشنم شد که همان مردم کوته نظرست اشک را چون که … ادامه

آن نگینی که منش می طلبم باجم نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 105 آن نگینی که منش می طلبم باجم نیست وان مسیحی که منش دیده ام از مریم نیست انک از خاک رهش آدم خاکی گردیست ظاهر آن است که از نسل بنی آدم نیست گر چه غم دارم و غمخوار ندارم لیکن شاد از آنم که مرا از غم عشقش … ادامه

آن زمان مهر تو می جست که پیمان می بست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 104 آن زمان مهر تو می جست که پیمان می بست جان من با گره زلف تو در عهد الست نوعروسان چمن را که جهان آرایند با گل روی تو بازار لطافت بشکست دلم از زلف کژت جان نَبَرد زانک در او هندوانند همه کافر خورشید پرست چشم مخمور تو … ادامه

آن حور ماه چهره که رضوان غلام اوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 103 آن حور ماه چهره که رضوان غلام اوست جنّت فراز سرو قیامت قیام اوست گر زانک مشک ناب ز چین میشود پدید صد چین در آن دو سلسله ی مشک فام اوست مقبل کسی کش او به غلامی کند قبول ای من غلام دولت آنکو غلام اوست عامی چو … ادامه