بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 68 از 78 - ادبستان شعر پارسی

این بوی بهارست که از صحن چمن خاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 126 این بوی بهارست که از صحن چمن خاست یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست انفاس بهشت است که آید به مشامم یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست این سرو کدام است که در باغ روان شد وین مرغ چه نام است که از طرف … ادامه

این باد کدام است که از کوی شما خاست

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 125 این باد کدام است که از کوی شما خاست وین مرغ چه نام است که از سوی سبا خاست باد سحری نکهت مشک ختن آورد یا بویی از آن سلسله ی غالیه سا خاست گویی مگر انفاس روان بخش بهشت است این بوی دلاویز که از باد صبا خاست … ادامه

ای من ز دو چشم نیم مستت مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 124 ای من ز دو چشم نیم مستت مست وز دست تو رفته عقل و دین از دست بنشین که نسیم صبحدم برخاست برخیز که نوبت سحر بنشست با روی تو رونق قمر گم شد وز لعل تو قیمت شکر بشکست گویی در فتنه و بلا بگشود نقاش ازل که … ادامه

ای لبت میگون و جانم می پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 123 ای لبت میگون و جانم می پرست ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامه ی نقاش صنع صورتی صورت نمی بندد که بست دین و دنیا گر نباشد گو مباش چون تو هستی هر چه مقصودست هست در سر شاخ تو ای سرو بلند کی رسد … ادامه

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 122 ای لبت باده فروش و دل من باده پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست تنم از مهر رخت مویی و از مویی کم صد گره در خم هر مویت و هر مویی شست هر که چون ماه نو انگشت نما شد در شهر همچو ابروی … ادامه

ای که لبت آب شکر ریختست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 121 ای که لبت آب شکر ریختست بر سمنت مشک سیه بیختست نقش تو را خامه ی نقاش صنع بر ورق جان من انگیختست ساقی از آن آب چو آتش بیار کآتش دل آب رخم ریختست با تو محالست برآمیختن گر چه غمت با گِلم آمیختست در سر زلف تو … ادامه

ای که زلف سیهت بر گل روی آشفتست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 120 ای که زلف سیهت بر گل روی آشفتست زآتش روی تو آب گل سوری رفتست در دهانت سخن است ار چه به شیرین سخنی لب شکّرشکنت عذر دهانت گفتست همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوش زانکه کس چشمه ی خورشید به گل ننهفتست دل گمگشته که بر خاک … ادامه

ای که از سرچشمه ی نوشت برفت آب نبات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 119 ای که از سرچشمه ی نوشت برفت آب نبات مرده ی مرجان جان افزای توست آب حیات از چمن زیباتر از قدّت کجا خیزد نهال وز شکر شیرین تر از خطّت کجا روید نبات عنبر زلف تو بر کافور می بندد نقاب سنبل خطّ تو بر یاقوت می آرد … ادامه

ای که از دفتر حسنت مه تابان بابیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 118 ای که از دفتر حسنت مه تابان بابیست آتش روی تو در عین لطافت آبیست نیست در دور خطت دور تسلسل باطل که خط سبز تو از دور تسلسل بابیست تا شد ابروی کژت فتنه ی هر گوشه نشین ای بسا فتنه که در گوشه ی هر محرابیست زلف … ادامه

ای که از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 117 ای که از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست کار اسلام ز بالای بلندت بالاست شکل گیسوی و دهان تو به صورت حامیم حرف منشور جلال تو به معنی طاهاست شب که داغ خط هندوی تو دارد چو بلال دلش از طرّه ی عنبر شکنت پر سوداست زمزم از … ادامه

ای قمر تابی از بناگوشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 116 ای قمر تابی از بناگوشت شکّر آبی ز چشمه ی نوشت جادوان مست چشم میگونت واهوان صید خواب خرگوشت خسرو آسمان حلقه نمای حلقه در گوش حلقه در گوشت آن خط سبز هیچ دانی چیست که دمید از عقیق دُر پوشت از زمرّد ز دست خازن حسن قفل بر … ادامه

ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 115 ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست در حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست باز داده خط به خون وز شرمساری گشته آب جام یاقوت تو را هر راح ریحانی که هست نرگس سرمست مخمور تو بیمارست از آن سر در افکندست زلفت از پریشانی … ادامه