بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 67 از 78 - ادبستان شعر پارسی

بشکست دل تنگ من خسته کزین دست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 138 بشکست دل تنگ من خسته کزین دست مشاطه سر زلف پریشان تو بشکست دارم ز میان تو تمنّای کناری خود را چو کمر گرچه به زر بر تو توان بست عمری و به افسوس ز دستت نتوان داد عمر ارچه به افسوس برون می رود از دست از دیده … ادامه

بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 137 بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادست وانک دل بر تو نبستست دلش نگشادست عارضت در شکن طرّه بدان می ماند کآفتابیست که در عقده ی رأس افتادست زلف هندو صفتت لیلی و عقلم مجنون لب جانبخش تو شیرین و دلم فرهادست سرو را گر چه به … ادامه

بس که مرغ سحری در غم گلزار بسوخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 136 بس که مرغ سحری در غم گلزار بسوخت جگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت حبّذا شمع که از آتش دل چون مجنون در هوای رخ لیلی به شب تار بسوخت دیشب آن رند که در حلقه ی خمّاران بود بزد آهی و در خانه ی خمّار بسوخت … ادامه

برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 135 برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفت چه خطا رفت که ابروی کژت چین بگرفت گرد مشکست که گِرد گل رویت بدمید یا بنفشه ست که پیرامن نسرین بگرفت لشکر زنگ ز سرحدّ ختن بیرون تاخت به ختا برد خط و مملکت چین بگرفت بس که در دیده ی … ادامه

بر سر کوی عشق بازاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 134 بر سر کوی عشق بازاریست که رخی همچو زر به دیناریست دل پر خون بسی به دست آید زانک قصّاب کوچه دلداریست نخرد هیچکس دلی به جوی بنگر ای خواجه کاین چه بازاریست بر سر چار سوی خطّه ی عشق رو به هر سو که آوری داریست سر که … ادامه

بر سر کوی خرابات محبت کوییست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 133 بر سر کوی خرابات محبت کوییست که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوییست دهنش یکسر مویست و میانش یک موی وز میان تن من تا به میانش موییست ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته نه کمانیست که شایسته ی هر بازوییست مرهمی از من مجروح مدارید … ادامه

بدایت غم عشّاق را نهایت نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 132 بدایت غم عشّاق را نهایت نیست نهایت ره مشتاق را بدایت نیست سخن بگوی که پیش لب شکر بارت حدیث شکر شیرین به جز حکایت نیست بسی شکایتم از فرقت تو در جان است وگرنه از غم عشقت مرا شکایت نیست گرم به تیغ جفا می کشی حیات من … ادامه

بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 131 بتی که طرّه ی او مجمع پریشانیست لب شکرشکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت عجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب محققست که … ادامه

با منت کینه و با جمله صفاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 130 با منت کینه و با جمله صفاست این هم از طالع شوریده ی ماست راستی را صنما بی قد تو کار ما هیچ نمی آید راست هر گیاهی که بروید پس ازین از سر تربت ما مهر گیاست می کشم درد به امید دوا گر چه درد از قبلت … ادامه

با تو نقشی که در تصوّر ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 129 با تو نقشی که در تصوّر ماست به زبان قلم نیاید راست حاجت ما تویی چرا که ز دوست حاجتی به ز دوست نتوان خواست ماه تا آفتاب روی تو دید اثر مهر در رخش پیداست سخن باده با لبت بادست صفت مشک با خط تو خطاست در چمن … ادامه

اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 128 اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست وآن را که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را به قطع منازل چه حاجت است کاین ره بپای اهل طریقت دراز نیست رهبانت ار به دیر مغان راه می دهد آنجا مقام کن که در کعبه باز نیست گر زانک راه … ادامه

این همه مستی ما مستی مستی دگرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 127 این همه مستی ما مستی مستی دگرست وین همه هستی ما هستی هستی دگرست خیز و بیرون ز دو عالم وطنی حاصل کن که برون از دو جهان جای نشستی دگرست گفتم از دست تو سرگشته ی عالم گشتم گفت این سر، سبک امروز ز دستی دگرست تا صبا … ادامه