بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 66 از 78 - ادبستان شعر پارسی

جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 150 جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که به جانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآن روی که در او همچو دل من اثر از بیماریست هر طبیبی که علاج دل بیمار کند تو مپندار که او را خبر از بیماریست تا … ادامه

تو را که طره ی مشکین و خط زنگاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 149 تو را که طره ی مشکین و خط زنگاریست چه غم ز چهره ی زرد و سرشک گلناریست فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت چه مردمیست که در عین مردم آزاریست از آن دو چشم توانای ناتوان عجبست که خون خسته دلانش غذای بیماریست بیا که در … ادامه

ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 148 ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت جگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت چون سر زلف پریشان من سودایی را داد بر باد و فرو هشت و رها کرد و برفت خلعت وصل چو بر قامت من راست ندید بر تنم پیرهن صبر … ادامه

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 147 تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه ی بغداد شد دامن من دجله ی بغداد ز دستت از دست تو فردا بروم داد بخواهم تا چند کشم محنت و بیداد ز … ادامه

پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 146 پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که بر آب نهاد است جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد چه توان کرد چو این سفله چنین افتادست دل در این پیرزن عشوه … ادامه

بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 145 بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست لفظ خوشت ز لؤلؤ منثور خوشترست عکس رخ تو در شکن طرّه ی سیاه از نور شمع در شب دیجور خوشترست صحبت خوش است لیکن اگر نیک بنگری جادوی ناتوان تو رنجور خوشترست بشکن خمار من به لب لعل جان فزای کان چشم … ادامه

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 144 بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته ام تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست ای که افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچ بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست … ادامه

بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 143 بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرست چشمم از عکس جمالش لاله زاری دیگرست از میان جان من هرگز نمی گیرد کنار گرچه هر ساعت میانش در کناری دیگرست تا لب میگون او در داد جان را جام می چشم مست نیم خوابش را خماری دیگرست عاشقان را با طریق زهد … ادامه

بهار روی تو بازار مشتری بشکست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 142 بهار روی تو بازار مشتری بشکست فریب چشم تو ناموس سامری بشکست رخ تو پرده ی دیبای ششتری بدرید لب تو نامزد قند عسکری بشکست قد تو هوش جهانی به چابکی بربود خط تو توبه ی خلقی به دلبری بشکست چو حسن روی تو آوازه در جهان افکند دل … ادامه

به وقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 141 به وقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست ز رشک طلعت او شمع انجمن بنشست فشاند سنبل و چون گل ز غنچه رخ بنمود کشید قامت و چون سرو در چمن بنشست ز برگ لاله ی سیراب و شاخ شمشادش بریخت آب گل و باد نارون بنشست نشست و … ادامه

به جز از کمر ندیدم سر مویی از میانت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 140 به جز از کمر ندیدم سر مویی از میانت به جز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت توچه معنئی که هرگز نرسیده ام به کنهت تو چه آیتی که هرگز نشنیده ام بیانت تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمن چه کنم که مرغ فکرت نرسد به آشیانت اگرم هزار … ادامه

به بوستان جمالت بهار بسیارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 139 به بوستان جمالت بهار بسیارست ولیک با گل وصل تو خار بسیارست مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته است چه حالت است که او را خمار بسیارست می ام ز لعل دل افروز ده که جان افزاست وگرنه جام می خوشگوار بسیارست خط غبار چه حاجت به گرد … ادامه