بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 65 از 78 - ادبستان شعر پارسی

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 162 دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور باده ی طرب انگیز شوق را جامی نداد و زهر جدایی چشاند و رفت گفتم مگر به حیله به قیدش درآورم از من رمید و توسن بختم رماند … ادامه

در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 161 در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست گفتی از لعل من امروز تمنّای تو چیست در دلم زان لب شیرین چه تمنّاست که نیست به جز از زلف کژت سلسله جنبان دلم خم زلف تو گواه من … ادامه

در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 160 در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست در حلقه آن کمند دلاویز خوشترست فرهاد را ز شکّر شیرین حکایتی از خسروی ملکت پرویز خوشترست بر روی خاک تکیه گه دردمند عشق از خوابگاه اطلس گلریز خوشترست دیگر حدیث کوثر و سرچشمه ی حیات مشنو که باده ی طرب انگیز خوشترست … ادامه

خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 159 خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت خاک آن باد شوم کو به من آرد بویت زلف هندوی تو باید که پریشان نشود زانک پیوسته بود همره و هم زانویت سحرا گر … ادامه

خطی کز تیره شب برخور نوشتست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 158 خطی کز تیره شب برخور نوشتست چه خطّست آن که بس درخور نوشتست اگرچه درخورست آن خط ولیکن خطا کردست کاین برخور نوشتست خطا گفتم مگر سلطان حسنش براتی بر شه خاور نوشتست وگر نی اجری خیل حبش را خراج روم بر قیصر نوشتست و یا توقیع ملک دلبری … ادامه

حذر کن ز یاری که یاریش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 157 حذر کن ز یاری که یاریش نیست بشو دست از آنکو نگاریش نیست چه ذوقش بود بلبل ار در چمن گلی دارد و گلعذاریش نیست خرد راستی را نهالی خوشست ولیکن به جز صبر باریش نیست مبر نام مستی که شرب مدام بود کار آن کس که کاریش نیست … ادامه

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 156 چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت دل شکسته ی ما را در اضطراب انداخت به خون دیده ی ما تشنه شد جهان و رواست که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق ببرد آبم و خون در … ادامه

چو آن فتنه از خواب سر برگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 155 چو آن فتنه از خواب سر برگرفت صراحی طلب کرد و ساغر گرفت سمن قرطه ی فستقی چاک زد چو او پرنیان در صنوبر گرفت بنفشه به برگ سمن برشکست جهان نافه ی مشک اذفر گرفت بر آتش فکند از خم طرّه عود نسیم صبا بوی عنبر گرفت ببوسید … ادامه

چو از برگ گلشن سنبل دمیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 154 چو از برگ گلشن سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست به عشوه توبه ی شهری شکستست به غمزه پرده ی خلقی دریدست ز روبه بازی چشم چو آهوش دلم چون آهوی وحشی رمیدست چه رویست آنکه در اوصاف حسنش کمال قدرت بی چون پدیدست چو نقاش ازل … ادامه

جمشید بنده ی در دولتسرای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 153 جمشید بنده ی در دولتسرای ماست خورشید شمسه ی حرم کبریای ماست جعد عروس ماهرخ حجله ی ظفر گیسوی پرچم علم سدره سای ماست آن اطلس سیه که شب تار نام اوست تاری ز پرده ی در خلوتسرای ماست کیوان که هست برهمن دیر شش دری با آن علّو … ادامه

جانم از غم به لب رسیده ی توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 152 جانم از غم به لب رسیده ی توست دلم از دیده خون چکیده ی توست راستی را قد خمیده ی من نقشی از ابروی خمیده ی توست طوطی جانم از پی شکرت ز آشیان بدن پریده ی توست با لب لعل روح پرور تو جوهر روح پروریده ی توست … ادامه

جانم از باده ی لعل تو خراب افتادست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 151 جانم از باده ی لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گرچه خواب آیدت ای فتنه ی مستان در چشم هر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست باز مرغ دل من در گره زلف کژت همچو کبکیست که در چنگ عقاب … ادامه