بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 64 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ز کفر زلفت ایمان می توان یافت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 174 ز کفر زلفت ایمان می توان یافت ز لعلت آب حیوان می توان یافت قدت را رشک طوبی می توان گفت رُخت را باغ رضوان می توان یافت ز نقشت صورت جان می توان بست ز لعلت جوهر جان می توان یافت به گاه جلوه بر طرف گلستان تو … ادامه

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 173 ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست امام شهر به محراب می رود سرمست جمال او در جنّت به روی من بگشود خیال او گذر صبر بر دلم دربست کنون نشانه ی تیر ملامتم مکنید که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست مرا چو مست … ادامه

ز زلفش نافه ی تاتار تاریست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 172 ز زلفش نافه ی تاتار تاریست که هر تار از سر زلفش تتاریست ز شامش صدشکن بر زنگبارست ولی هر چین ز شامش زنگباریست از آن دُردانه تا من بر کنارم کنارم روز و شب دریا کناریست مرو ساقی که بی آن لعل میگون قدح نوشیدنم امشب خماریست کسی … ادامه

روی زمین و خون دلم نم گرفته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 171 روی زمین و خون دلم نم گرفته است پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است اشکم چه دیده است که مانند خونیان پیوسته دامن من پر غم گرفته است مسکین دلم که حلقه ی آن زلف تابدار بگرفت و غافل است که ارقم گرفته است انفاس روح میدمد … ادامه

روضه ی خلد برین بستانسرایی بیش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 170 روضه ی خلد برین بستانسرایی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرایی بیش نیست گنبد گردنده ی پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیایی بیش نیست بگذر از کیوان که آن هندوی پیر سالخورد با علو قدر و تمکین بزبهایی بیش نیست قاضی دیوان اعلی را که خوانی مشتری … ادامه

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 169 رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست جایی سرای توست که جای سرای نیست وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست نومیدی از عطای تو حدّ خطای ماست روزی گدای کوی خودم خوان که … ادامه

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 168 رمضان آمد و شد کار صراحی از دست به درستی که دل نازک ساغر بشکست من که جز باده نمی بود به دستم نفسی دست گیرید که هست این نفسم باد به دست آنک بی مجلس مستان ننشستی یک دم این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست ماه … ادامه

دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 167 دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آن را که بود عالم معنی مسّخرش دیدم به صورتی که ز عالم خبر نداشت دلخسته ای که کشته ی شمشیر عشق شد زخمش به جان رسید و ز مرهم خبر نداشت … ادامه

دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 166 دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مست مانند دسته ی گل و گلدسته ای به دست خطّش نبات و پسته ی شکّر شکن شکر سروش بلند و سنبل پرتاب و پیچ مست زلف سیاه سرکش هندوش داده عرض در چین هزار کافر زنگی بُت پرست از دیده محو … ادامه

دوش پیری ز خرابات برون آمد مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 165 دوش پیری ز خرابات برون آمد مست دست در دست جوانان و صراحی در دست گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا بچه ای توبه ی من چو سر زلف چلیپا بشکست هر که کرد از در میخانه گشادی حاصل چون تواند دل سودازده در تقوی بست من اگر … ادامه

دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 164 دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست زین صفت نرگس سیراب تو بیخواب چراست چشم جادوی تو کز باده ی سحرست خراب روز و شب معتکف گوشه ی محراب چراست نرگس مست تو چون فتنه ازو بیدارست همچو بخت من دل سوخته در خواب چراست مگر از خط سیاه … ادامه

دلبرا خورشید تابان ذره ای از روی توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 163 دلبرا خورشید تابان ذره ای از روی توست اهل دل را قبله محراب خم ابروی توست تا شبیخون برد هندوی خطت بر نیمروز شاه هفت اقلیم گردون بنده ی هندوی توست شهسوار گنبد پیروزه یعنی آفتاب بارها افتاده در پای سگان کوی توست ذره ای گفتم ز مهرت سایه … ادامه