بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 63 از 78 - ادبستان شعر پارسی

شمع ما مأمول هر پروانه نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 186 شمع ما مأمول هر پروانه نیست گنج ما محصول هر ویرانه نیست کی شود در کوی معنی آشنا هر که او از آشنا بیگانه نیست ترک دام و دانه کن زیرا که مرغ هیچ دامی در رهش جز دانه نیست در حقیقت نیست در پیمان درست هر که او … ادامه

شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 185 شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیست گنج ما گنجیست کو در کنج هر ویرانه نیست هر که را سودای لیلی نیست مجنون آن کس است ورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست چشم صورت بین نبیند روی معنی را به خواب زانک در هر کان دُر … ادامه

شعاع چشمه ی مهر از فروغ رخسارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 184 شعاع چشمه ی مهر از فروغ رخسارست شراب نوشگوار از لب شکر بارست کمند عنبری از چین زلف دلبندست فروغ مشتری از عکس روی دلدارست نوای نغمه ی مرغ از سرود رود زنست شمیم باغ بهشت از نسیم گلزارست چه منزلست مگر بوستان فردوسست چه قافله ست مگر کاروان … ادامه

سنبلش برگ ارغوان بگرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 183 سنبلش برگ ارغوان بگرفت سبزه اش طرف گلستان بگرفت بر شکر طوطیش نشیمن کرد بر قمر زاغش آشیان بگرفت دور از آن روی بوستان افروز لاله را دل ز بوستان بگرفت چون شبش گرد ماه خرمن کرد آه من راه کهکشان بگرفت هندوی قیرگون او به کمند قیروان تا … ادامه

سحرگه ماه عقرب زلف من مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 182 سحرگه ماه عقرب زلف من مست درآمد همچو شمعی شمع دردست دو پیکر عقربش را زُهره در بُرج کمانکش جادوش را تیر در شست شبش مه منزل و ماهش قصب پوش سهی سَروش بلند و سنبلش پست بلالش خازن فردوس جاوید هلالش حاجب خورشید پیوست نقاب عنبری از چهره … ادامه

سحر به گوش صبوحی کشان باده پرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 181 سحر به گوش صبوحی کشان باده پرست خروش بلبله خوشتر ز بانگ بلبل مست مرا اگر نبود کام جان و عمر دراز چه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست اگر روم بدود اشک و دامنم گیرد که از کمند محبت کجا توانی جست امام ما مگر از … ادامه

سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 180 سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت بگاه بام دلم در نوای زیر آمد چو بلبل سحری ناله های زار گرفت چو آن نگار جفاپیشه دست من نگرفت بسا که چهره ام از خون دل نگار گرفت سرشک بود که او روی … ادامه

ساقیا ساغر شراب کجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 179 ساقیا ساغر شراب کجاست وقت صبح است آفتاب کجاست خستگی غالب است مرهم کو تشنگی بی حد است آب کجاست دُرد نوشان درد را به صبوح جز دل خونچکان کباب کجاست همه عالم غمام غم بگرفت خور رخشان مه نقاب کجاست لعل ناب است آب دیده ی ما آن … ادامه

زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 178 زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیست چشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست با لبت گر باده لاف جانفزایی می زند پیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی … ادامه

زلال مشربم از لفظ آبدار خودست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 177 زلال مشربم از لفظ آبدار خودست نثار گوهرم از کلک دُر نثار خودست من ار چه بنده ی شاهم امیر خویشتنم که هر که فرض کنی شاه و شهریار خودست اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بود مرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست نظر به قلّت مالم مکن … ادامه

زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 176 زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست وانک اقرارش به بت رویان نباشد کافرست چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم کان زمان از خویش غالب می شوم کو حاضرست زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده است تندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابرست … ادامه

زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیازست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 175 زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیازست وآنجا که نیازست که حاجت به نمازست بی عشق مسخّر نشود ملک حقیقت کان چیز که جز عشق بود عین مجازست چون مرغ دل خسته ی من صید نگردد هرگاه که بینم که در میکده بازست آن کس که بود معتکف کعبه … ادامه