بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 72 از 78 - ادبستان شعر پارسی

رخش با آب و آتش در نقاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 78 رخش با آب و آتش در نقاب است لبش با آتش اندر عین آب است شکنج طرّه اش بر چهره گویی که از شب سایبان بر آفتاب است لب شیرین او یا جان شیرین خط مشکین او یا مشک ناب است عقیقش کآتش او آب لعل است عذارش کآب … ادامه

رخسار تو شمع کاینات است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 77 رخسار تو شمع کاینات است وز قند تو شور در نبات است ریحان خط سیاه شیرین پیرامن شکّرت نبات است خضرست مگر که سرنوشتش بر گوشه ی چشمه ی حیات است بر عرصه ی حسن شاه گردون پیش دو رخ تو شاه مات است یک قطره ز اشک ما … ادامه

رُخت خورشید رایات جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 76 رُخت خورشید رایات جمال است خطت تفسیر آیات کمال است هلال ارزانک هر مه بدر گردد چرا پیوسته ابرویت هلال است خیالت بس که می آید به چشمم اگر خوابم به چشم آید خیال است چو داند حال او کز تشنگی مرد کسی کو بر لب آب زلال است … ادامه

رخ دل فروز تو ماهی خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 75 رخ دل فروز تو ماهی خوش است خط عنبرینت سیاهی خوش است شب گیسویت هست سالی دراز ولی روز روی تو ماهی خوش است از آن چین زلف تو شد جای دل که هندوستان جایگاهی خوش است اگر نیست ضعفی در آن چشم مست چرا گاه بیمار و گاهی … ادامه

دلم با مردم چشمت چنان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 74 دلم با مردم چشمت چنان است که پنداری که خونشان در میان است خطت سر امه ی عنوان حسن است رُخت گلدسته ی بستان جان است شبت مه پوش و ماهت شب نقاب است گلت خودروی و رویت گلستان است گلستان رُخت در دلستانی بهشتی بر سر سرو روان … ادامه

دلا جان در ره جانان حجاب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 73 دلا جان در ره جانان حجاب است غم دل در جهان جان حجاب است اگر داری سری بگذر ز سامان که در این ره سر و سامان حجاب است ز هستی هر چه در چشم تو آید قلم در نقش آن کش کان حجاب است زلال از مشرب جان … ادامه

در شب زلف تو مهتابی خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 72 در شب زلف تو مهتابی خوش است در لب لعل تو جلّابی خوش است پیش گیسویت شبستانی نکوست طاق ابروی تو محرابی خوش است حلقه ی زلف کمند آسای تو چنبری دلبند و قلابی خوش است پیش رویت شمع تا چند ایستد گو دمی بنشین که مهتابی خوش است … ادامه

خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 71 خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیش است این چه دام است که دور از تو مرا در پیش است ای که درمان جگر سوختگان می سازی مرهمی بر دل ما نه که به غایت ریش است دیده هر چند بر آتش زند آبم لیکن حدّت آتش سودای … ادامه

خطّت که کتابه ی جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 70 خطّت که کتابه ی جمال است سرنامه ی نامه ی کمال است ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلال است آن خال سیاه هندو آسا هندوچه ی گلشن جمال است از مویه تنم بسان مویست وز ناله دلم به شکل نال است آنجا که تویی اگر … ادامه

حسن تو نهایت جمال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 69 حسن تو نهایت جمال است لطف تو به غایت کمال است با زلف تو هر که را سری هست سر در قدم تو پایمال است بی روی تو زندگی حرام است وز دست تو جام می حلال است باز آی که بی رخ تو ما را از صحبت خویشتن … ادامه

چو سرچشمه ی چشم من دیده است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 68 چو سرچشمه ی چشم من دیده است لب غنچه بر چشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون می رود که از روی خوب تو ببریده است چرا کینه ورزی کنون با کسی که مهر تو پیش از تو ورزیده است نهان کی کند خامه رازم که او تراشیده … ادامه

چو طلعت تو مرا منتهای مقصود است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 67 چو طلعت تو مرا منتهای مقصود است بیا که عمر من این پنجروز معدود است مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز به نزد اهل حقیقت مقام محمود است دلم ز مهر رخت می کشد به زلف سیاه چرا که سایه ی زلف تو ظلّ ممدود است من از … ادامه