بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 73 از 78 - ادبستان شعر پارسی

جان هر زنده دلی زنده به جانی دگر است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 66 جان هر زنده دلی زنده به جانی دگر است سخن اهل حقیقت ز زبانی دگر است خیمه از دایره ی کون و مکان بیرون زن زانک بالاتر ازین هر دو مکانی دگر است در چمن هست بسی لاله ی سیراب ولی ترک مه روی من از خانه ی خانی … ادامه

جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافته است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 65 جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافته است سنبلش در پیچ و ما را رشته ی جان تافته است آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه روی همچو ثعبان بر کف موسی عمران تافته است جادوی مردم فریب او چو خوابم بسته است زلف هندویش چرا نعلم … ادامه

تو را که نرگس مخمور و زلف مهپوش است

خواجوی کرمانی –  غزل شماره 64 تو را که نرگس مخمور و زلف مهپوش است وفا و عهد قدیمت مگر فراموش است ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت اگرچه زلف سیاهت زیادت از دوش است به قصد خون دل من کمان ابرو را کشیده چشم تو پیوسته تا بناگوش است ز تیر غمزه … ادامه

تو را که موی میان هم وجود و هم عدم است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 63 تو را که موی میان هم وجود و هم عدم است دو زلف افعی ضحاک و چهره جام جم است به تیرگی شده آشفته تر حقیقت شرع سواد زلف تو گویی که رای بوالحکم است ز دور چرخ شبی این سؤال می کردم که از زمانه مرا خود نصیب … ادامه

به وقت صبح می روشن آفتاب من است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 62 به وقت صبح می روشن آفتاب من است به تیره شب در میخانه جای خواب من است اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان ساغر شراب من است وگر کباب نیابم تفاوتی نکند به حکم آنک دل خونچکان کباب من است به راه بادیه … ادامه

باغ و صحرا با سهی سروان نسرین بر خوش است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 61 باغ و صحرا با سهی سروان نسرین بر خوش است خلوت و مهتاب با خوبان مه پیکر خوش است غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عیبش مکن راستی را هر چه بینی در جهان با زر خوش است کاشکی بودی مرا شادی اگر دینار نیست زانک با … ادامه

این چنین صورت گر از آب و گل است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 60 این چنین صورت گر از آب و گل است چون به معنی بنگری جان و دل است نرگسش خونخواره ای بس دلرباست سنبلش شوریده ای بس پر دل است هندوی زلفش سیه کاری قویست زنگی خالش سیاهی مقبل است هر چه گفتم جز ثنایش ضایع است هرچه جستم جز … ادامه

آن جوهر جان است که در گوهر کان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 59 آن جوهر جان است که در گوهر کان است یا می که در او خاصیت جوهر جان است یاقوت روان در لب یاقوتی جام است یا چشم قدح چشمه ی یاقوت روان است زین پس من و میخانه که در مذهب عشّاق خاک در خمخانه به از خانه ی … ادامه

آن ترک پریچهره مگر لعبت چین است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 58 آن ترک پریچهره مگر لعبت چین است یا ماه شب چارده بر روی زمین است در ابر سیه شعشعه ی بدر منیر است یا در شکن کاکل او نور جبین است آن ماه تمام است که بر گوشه ی بام است یا شاه سپهرست که بر چرخ برین است … ادامه

اگرچه بلبل طبعم هزاردستان است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 57 اگرچه بلبل طبعم هزاردستان است حدیث من گل صد برگ گلشن جان است ز بیم چنگل شاهین جان شکار فراق دلم چو مرغ چمن روز و شب در افغان است چو تاب زلف عروسان حجله خانه ی طبع روان خسته ام از دست دل پریشان است چو از سر … ادامه

ابروی تو طاق است که پیوسته هلال است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 56 ابروی تو طاق است که پیوسته هلال است زآن رو که هلال ار نشود بدر محال است بر روی تو خال حبشی هر که ببیند گوید که مگر خازن فردوس بلال است پیوسته هلال است تو را حاجب خورشید وین طرفه که چشم سیهت ابن هلال است آن دل … ادامه

پیش اسبت رخ نهم زان رو که غم نبود ز مات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 55 پیش اسبت رخ نهم زان رو که غم نبود ز مات در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفت خون دل میخور که این ساعت نمی یابم دوات چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجه خط … ادامه