بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 74 از 78 - ادبستان شعر پارسی

طرّه ی مشکین نباشد بر رخ جانان غریب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 54 طرّه ی مشکین نباشد بر رخ جانان غریب زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب ای که گفتی گرد لعلش خط مشکین از چه روست خضر نبود بر کنار چشمه ی حیوان غریب گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن در بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب سنبلش … ادامه

طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 53 طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب که نیست شرط محبت جدایی از محبوب چو هست در ره مقصود قرب روحانی چه احتیاج به ارسال قاصد و مکتوب چو اتصال حقیقی بُود میان دو دوست کجا ز یوسف مصری جدا بُود یعقوب توقع است که از عاشقان بیدل … ادامه

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 52 چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه روز تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب سوختم زآتش هجران و دلم بریان شد ور نسازم چه کنم با دل بریان همه … ادامه

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 51 گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او بر من خسته بگرید ز سر سوز امشب مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشّاق زند گو نوا از من شب … ادامه

ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 50 ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب ما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سواد روی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب در بهشت ار زانک برقع برنیندازی ز رخ روضه ی رضوان جهنم باشد … ادامه

رفت دوشم نفسی دیده ی گریان در خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 49 رفت دوشم نفسی دیده ی گریان در خواب دیدم آن نرگس پر فتنه ی فتّان در خواب خیمه بر صحن چمن زن که کنون در بستان نتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب بود آیا که شود بخت من خسته بلند کآیدم قامت آن سرو خرامان در … ادامه

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 48 برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب در دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب عالم از لعل تو پر شور است و لعلت پر شکر فتنه از چشم تو بیدار است و چشمت مست خواب هر سؤالی کان ز دریا می کنم در باب موج دیده می … ادامه

ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 47 ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب وآب رویت برده آب از روی آب از شکنج زلف و مهر طلعتت تاب بر خورشید و در خورشید تاب بینی ار بینی در آب و آینه آفتاب روی و روی آفتاب برنیندازی بنای عقل و دین تاز عارض برنیندازی نقاب … ادامه

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 46 من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب ای شام تو بر سحر وی شور تو در شکر در سنبله ات قمر در عقربت آفتاب بر مشک مزن گره بر آب مکش زره یا ترک خطا بده یا روی … ادامه

دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 45 دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب بر مه کشید چنبر و در شب فکند تاب رخسارش آتش و دل بیچارگان سپند لعل لبش می و جگر خستگان کباب بر مشتری کشیده ز مشک سیه کمان بر آفتاب بسته ز ریحان تر طناب در بر قبای شامی پیروزه … ادامه

ای کرده مه را از تیره شب نقاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 44 ای کرده مه را از تیره شب نقاب در شب فکنده چین بر مه فکنده تاب مشک است یا خط است یا شام شب نمای ماه است یا رخ است یا صبح شب نقاب با سرو قامتت شمشاد گو مروی با ماه طلعتت خورشید گو متاب ای برده آب … ادامه

ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 43 ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب وی دل پرخون من هم نمک و هم کباب خطّ و لب دلکشت طوطی و شکرّستان زلف و رخ مه وشت تیره شب و ماهتاب موی تو و شخص من پر گره و پرشکن چشم تو و بخت من مست … ادامه