بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 75 از 78 - ادبستان شعر پارسی

هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 42 هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب سر به بالین ابد باز نهد مست و خراب بیدلان را رخ زیبا ننمایی به چه وجه عاشقان را ز در خویش برانی ز چه باب می پرستان همه مخمور و عقیقت همه می عالمی مرده ز بی آبی … ادامه

مغنّی وقت آن آمد که بنوازی رباب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 41 مغنّی وقت آن آمد که بنوازی رباب صبوح است ای بت ساقی بده جام شراب اگر مُردم بشوییدم به آب چشم جام وگر دورم بخوانیدم به آواز رباب فلک در خون جانم رفت و ما در خون دل می لعل آب کارم برد و ما در کار آب مرا … ادامه

طلع الصبح من وراء حجاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 40 طلع الصبح من وراء حجاب عجلو بالرحیل یا اصحاب کوس رحلت زدند و منتظران بر سر راه می کنند شتاب وقت کوچ است و کرده مهجوران خاک ره را به خون دیده خضاب نور شمع است یا فروغ جبین می نمایند مه رخان ز نقاب ناقه بگذشت و تشنگان … ادامه

ساقی سیمبر بیار شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 39 ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را گفت طوبی لهم و حسن مآب بی گل روی او چرا یک دم نشود چشم من تهی ز گلاب همچو خالش که دید در … ادامه

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 38 دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب تا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب از دست دل سوخته و دیده ی خونبار یک لحظه نبودیم جدا زآتش و از آب من در نظرش سوختمی زآتش سینه و او ساختی از بهر من سوخته جلّاب از بس که فشاندیم … ادامه

ای دل نگفتمت ز زلفش عنان بتاب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 37 ای دل نگفتمت ز زلفش عنان بتاب کاهنگ چین خطا بود از بهر مشک ناب ای دل نگفتمت ز لعلش مجوی کام هر چند کام مست نباشد مگر شراب ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن کز غم چنان شوی که نبینی به خواب خواب ای دل نگفتمت … ادامه

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 36 ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتش است می نماید گرد آتش گردی از عنبر در آب بر گل خودروی رویت کآبروی حسن از اوست سبزه ی سیراب را … ادامه

ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 35 ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب بر مه فکنده برقع شبرنگ روزپوش مه را که دید ساخته از تیره شب نقاب روزم شب است بی تو و چون روز روشن است کان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب … ادامه

ای جان من به یاد لبت تشنه بر شراب

خواجوی کرمانی – غزل شماره 34 ای جان من به یاد لبت تشنه بر شراب هر دم به جام لعل لبت تشنه تر شراب درده قدح که مردم چشمم نشسته است در آرزوی نرگس مست تو در شراب ما را ز جام باده ی لعلت گزیر نیست آری مراد مست نباشد مگر شراب بر من … ادامه

یاد باد آنکه به روی تو نظر بود مرا

خواجوی کرمانی – غزل شماره 33 یاد باد آنکه به روی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظّاره ی رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعله ی … ادامه

می رود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا

خواجوی کرمانی- غزل شماره 32 می رود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا می زند راه خرد زمزمه ی چنگ مرا دلق ازرق به می لعل گرو خواهم کرد که می لعل برون آورد از رنگ مرا من که بر سنگ زدم شیشه ی تقوی و ورع محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ … ادامه

شب است و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 31 شب است و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده ی باقی خوشا به وقت سحر بر سماع بلبل شب خیز شراب راوقی از دست لعبتان رواقی تو خضر وقتی و شب ظلمت است در قدح آویز که باده آب حیات است خاصه … ادامه