بایگانی‌های غزل ملاهادی - صفحه 4 از 16 - ادبستان شعر پارسی

فلک گشته سرگشته ی کوی او

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 153 فلک گشته سرگشته ی کوی او بود روی عالم همه سوی او همی می رسد بر مشام دلم ز کل، خاصه از اهل دل بوی او مه و مهر بین بر کمیت فلک شب و روز اندر تکاپوی او نه آغاز پیدا نه انجام و هست تمامی یکی … ادامه

فتنه چسان بپا شود خیز بیا که همچنین

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 152 فتنه چسان بپا شود خیز بیا که همچنین آب حیات چون رود جلوه نما که همچنین عمر دوباره چون گرفت مرده ز لعل عیسوی چون تو برفتی از برم باز بیا که همچنین غنچه چگونه بشکفد از دم صبح مشک بیز دل بگشا از آن دهن نغمه سرا … ادامه

از بهترین سلاله ی آدم تویی بهین

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 151 در مدح پیامبر اکرم (ص) از بهترین سلاله ی آدم تویی بهین بر مهترین کلاله ی حوا تویی مهین در خاتم رسالتی ای ختم انبیا همچو نگین به خاتم و چون نقش در نگین تو بدرِ ازهری و همه انبیا سها تو مهر انوری و نجومند مرسلین بحر … ادامه

ای رخت برگ گل سرخ و لبان نیز چنان

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 150 ای رخت برگ گل سرخ و لبان نیز چنان سخنت آب حیات است و دهان نیز چنان نیست ریحان چو خطت نافه ی چین نیز چنین سرو نبود چو قدت نخل جنان نیز چنان سر که پامال تو ای سرو روان گشت، چه غم؟ سر نثار قدمت، نقد … ادامه

کلاه دلربایی بر سرش بین

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 149 کلاه دلربایی بر سرش بین نیاز کج کلاهان بر درش بین بنفشه سر زده گرد شقایق به دور یاسمن نیلوفرش بین نماید دعوی کیش مسیحا ز لب اعجاز و از خط دفترش بین گرت خواهش بود سیر گلستان به سنبل زار، گلبرگ ترش بین گدازد شمع از رشک … ادامه

شدم صدره به زیر سنگ طفلان در جنون پنهان

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 148 شدم صدره به زیر سنگ طفلان در جنون پنهان ولیکن باز پیدا کرده ما را محنت دوران ببین چشم تر ما را مگو از نوح و طوفانش که او یک بار طوفان دید و ما هر لحظه صد طوفان نبخشد دیده‌ام را نور غیر از خاک آن درگه … ادامه

راه خواهی رخت بر دریا فکن

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 147 راه خواهی رخت بر دریا فکن کام جویی قید من و ما فکن بلبلی تو، لال چون توسن مباش شورشی در گنبد مینا فکن “لا احب الافلین” گو چون خلیل چشم دل بر شاهد یکتا فکن خواهی ار آذر گلستان گرددت خیز و نعلین دو کون از پا … ادامه

برافتی ای فراق از روزگاران

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 146 برافتی ای فراق از روزگاران که یاران را جدا کردی ز یاران به ما امروز نگذارندش اغیار به روز داوری هم دادخواهان نقاب عنبرین از صبح رخسار برافکن تا برآید بامدادان نشاید دم زدن ورنه نبایست به این سنگین دلی سیمین عذاران به ما کن گوشه ی چشمی … ادامه

آنکه شیران را کشیدی در شطن

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 145 آنکه شیران را کشیدی در شطن وانکه پیلان را نشاندی در عطن وانکه جا کردی به فرق فرقدین بلکه بالاتر ز فرقد یا پرن نی همین اقلیم ظاهر را شه است هست میر ما ظهر مع ما بطن نی همین مهرجهان را صورت است ملک معنی را بود … ادامه

از روز ازل می خور و رندانه سرشتیم

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 144 از روز ازل می خور و رندانه سرشتیم بر جبهه به جز قصه ی عشقت ننوشتیم زاهد تو به ما دعوت فردوس مفرما ما باغ بهشت از پی دیدار بهشتیم از عشق نکوهش منما خسته دلان را کز خامه ی صنعیم چه زیبا و چه زشتیم جامی به … ادامه

زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیم

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 143 زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیم نخرد علم و خرد رو به جنون آوردیم یار، یکرنگی و دلخواست از آن اینهمه رنگ گاه از دیده گه ازچهره برون آوردیم نامد اندر خور سلطان غمت کشور عقل رو از این خطه سوی ملک جنون آوردیم گر … ادامه

صبحگاهان به سوی خانه ی خمّار شدم

حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 142 صبحگاهان به سوی خانه ی خمّار شدم سرکشیدم دو سه پیمانه و از کار شدم نور آن مهر زهر ذره نمودارم شد که اناالحق شنوا از در و دیوار شدم چنگ در دامن دلدار زدم دوش به خواب بود دستم به دل خویش که بیدار شدم آب هر … ادامه