
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 149
کلاه دلربایی بر سرش بین
نیاز کج کلاهان بر درش بین
بنفشه سر زده گرد شقایق
به دور یاسمن نیلوفرش بین
نماید دعوی کیش مسیحا
ز لب اعجاز و از خط دفترش بین
گرت خواهش بود سیر گلستان
به سنبل زار، گلبرگ ترش بین
گدازد شمع از رشک جمالش
وزین محنت به سر خاکسترش بین
دلت خواهی شود مرآت حق بین
خدا را در جمال انورش بین
کمر بسته پی تاراج عقلم
ز ناز و غمزه خیل لشگرش بین
عرق بگرفته جا بر روی آتش
به هم دمساز آب و آذرش بین
بود اسرار مسکینی ولی ز اشک
بیا و دامن پر گوهرش بین