
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 150
ای رخت برگ گل سرخ و لبان نیز چنان
سخنت آب حیات است و دهان نیز چنان
نیست ریحان چو خطت نافه ی چین نیز چنین
سرو نبود چو قدت نخل جنان نیز چنان
سر که پامال تو ای سرو روان گشت، چه غم؟
سر نثار قدمت، نقد روان نیز چنان
گر چه فحش است به کاغذ دو سه حرفی بنویس
که چو شهد است بیان تو، بنان نیز چنان
غیر، محرم به حریم تو و من محرومم
با من اینطور روا نیست به آن نیز چنان
به کمین تا به کمان ناوک کین است تو را
دل خونین هدف تیر تو جان نیز چنان
روزها دیده به راه و همه شب ناله و آه
روز اسرار چنین است و شبان نیز چنان