قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
خیام-رباعی شماره 142 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن بِه زآنکه طفیل خوان ناکس بودن با نان جوین خویش حقا که بِه است کالوده به پالوده هر خس بودن
خیام-رباعی شماره 142 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن بِه زآنکه طفیل خوان ناکس بودن با نان جوین خویش حقا که بِه است کالوده به پالوده هر خس بودن
خیام-رباعی شماره 141 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان که را بود زهره ی این
خیام-رباعی شماره 140 رفتم که در این منزل بیداد بدن در دست نخواهد به جز از باد بدن آن را باید به مرگ من شاد بدن کز دست اجل تواند آزاد بدن
خیام-رباعی شماره 139 چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
خیام-رباعی شماره 138 برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران
خیام-رباعی شماره 137 ای دیده اگر کور نه ای ، گور ببین وین عالم پر فتنه و پرشور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند روهای چو مه در دهن مور ببین
خیام-رباعی شماره 136 از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام-رباعی شماره 135 یک روز ز بند عالم آزاد نی ام یکدم زدن از وجود خود شاد نی ام شاگردی روزگار کردم بسیار در کار جهان هنوز استاد نی ام
خیام-رباعی شماره 134 یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
خیام-رباعی شماره 133 هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین درآید که منم
خیام-رباعی شماره 132 من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
خیام-رباعی شماره 131 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم