بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 110 از 136 - ادبستان شعر پارسی

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 323 چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند روز من بد روز را همچون شب تاری کند از خستگان دل می برد لیکن نمی دارد نگه سهل است دل بردن ولی باید که دلداری کند زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کرده ام یاری بود کو هر … ادامه

چون خطّ تو گرد رخ گلرنگ بگیرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 322 چون خطّ تو گرد رخ گلرنگ بگیرد سر حدّ ختن خیل شه زنگ بگیرد مگذار که رخسار تو کآیینه ی حسن است از آه جگر سوختگان زنگ بگیرد بی نرگس مخمور تو در مجلس مستان هر دم دلم از باده ی چون زنگ بگیرد آهنگ شب از دیده ی … ادامه

چون ترک من سپاه حبش بر ختن زند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 321 چون ترک من سپاه حبش بر ختن زند از مشک سوده سلسله بر نسترن زند کار دلم چون طرّه ی مشکین مشک بیز بر هم زند چو سنبل تر بر سمن زند گر بگذرد به چین سر زلف او صبا هر لحظه دم ز نافه ی مشک ختن زند … ادامه

چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 320 چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید از تیره شبم صبح درخشان بنماید از بس دل سرگشته که بربود در آفاق امروز دلی نیست که دیگر برباید زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش پیداست که عمر من دلخسته چه پاید گر کام تو این است که جانم … ادامه

چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 319 چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند صبوحیان نفس از آتش مذاب زنند به تاب سینه چراغ فلک برافروزند ز آب دیده نمک بر دل کباب زنند چو آفتاب ز جیب افق برآرد سر ز ماه یکشبه آتش در آفتاب زنند شکنج سنبل طاووس بیکران گیرند هزار قهقهه چون … ادامه

چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 318 چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند معاشران صبوحی هوای جام کنند به یک کرشمه مکافات شیخ و شاب دهند به نیم جرعه مراعات خاص و عام کنند مرا به حلقه ی رندان درآورید مگر به یک دو جام دگر کار من تمام کنند خوشا به وقت سحر … ادامه

چو شام شد به شبستان شتاب باید کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 317 چو شام شد به شبستان شتاب باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زرّاقیست به خون چشم صراحی خضاب باید کرد لب پیاله و رخسار مردم دیده ز عکس باده چو یاقوت ناب باید کرد مفرّح جگر خسته و دوای خمار ز … ادامه

چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 316 چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند به دود دل سبق مشک ناب بنویسند بسا که باده پرستان چشم ما هر دم برات می به عقیق مذاب بنویسند حدیث لعل روان پرور تو میخواران بدیده بر لب جام شراب بنویسند معیّن است که طوفان دگر پدید آید چو نام … ادامه

چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 315 چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد خیال باده ی صافی ز سر برون کردن کجا ز دست من می پرست برخیزد چنین که شمع سر افشاند و از قدم ننشست گمان مبر که کسی را ز دست برخیزد گهی که شست … ادامه

چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 314 چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند با من خسته برآنند که از پیش برانند می کشند از پی خویشم که به زاری بکشندم که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند صبر تلخ است و طبیبان ز شکرخنده ی شیرین همچو فرهاد به جز شربت زهرم نچشانند … ادامه

چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 313 چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد صبا در جیب گویی نافه ی مشک ختا دارد به طرف بوستان هر کس به یاد چشم میگونش مدام ار می نمینوشد قدح بر کف چرا دارد چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می گردد شود جانان خویش … ادامه

چنانک صید دل آن چشم آهوانه کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 312 چنانک صید دل آن چشم آهوانه کند پلنگ صید فکن قصد آهوان کند چو تیر غمزه ی خونریز در کمان آرد دل شکسته ی صاحبدلان نشانه کند سپاه زنگ چو از چین به نیمروز کشد شکنج زلف و بناگوش را بهانه کند هزار دل ز سر شانه اش فرو … ادامه