
خواجوی کرمانی – غزل شماره 319
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند
صبوحیان نفس از آتش مذاب زنند
به تاب سینه چراغ فلک برافروزند
ز آب دیده نمک بر دل کباب زنند
چو آفتاب ز جیب افق برآرد سر
ز ماه یکشبه آتش در آفتاب زنند
شکنج سنبل طاووس بیکران گیرند
هزار قهقهه چون کبک بر غراب زنند
مغان به ساغر می آب ارغوان ریزند
بتان به تنگ شکر خنده بر شراب زنند
به وقت صبح پریچهره گان زهره جبین
دم از سهیل شب افروز مه نقاب زنند
به چین طرّه ی پر تاب قلب دل شکنند
به تیر غمزه ی پر خواب راه خواب زنند
ز تاب می چو سمن برگشان برآرد خوی
ز چهره بر گل روی قدح گلاب زنند
به جرعه آب رخ خاکیان به باد دهند
بر آتش دل خواجو ز باده آب زنند



