بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 111 از 136 - ادبستان شعر پارسی

چشمت دل پر ز تاب خواهد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 311 چشمت دل پر ز تاب خواهد مست است از آن کباب خواهد کام دل من به جز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ زرد خواهی آخر که زر از خراب خواهد چشم توام اشک جوید از چشم مخمور مدام آب خواهد شد گریه و ناله … ادامه

جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 310 جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید جز سایه کسی همره و همراز نیاید ای خواجه برو باد مپیمای که بلبل در فصل بهاران ز چمن باز نیاید گفتم که ز من سر مکش ای سرو روان، گفت تا سر نکشد سرو سرافراز نیاید هر دل که به دستش … ادامه

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 309 جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند تن خاکی طلب جان چه کند گر نکند هر گدایی که مقیم در سلطان گردد روز و شب خدمت دربان چه کند گر نکند بی نوایی که بر او لشکریان جور کنند روی در حضرت سلطان چه کند گر نکند … ادامه

جان توجه به روی مه وش کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 308 جان توجه به روی مه وش کرد دل تمسّک به زلف دلکش کرد مهر رویش که آب آتش برد خاک بر دست آب و آتش کرد آنک کارم چو طرّه بر هم زد همچو زلفم چرا مشوش کرد ابرویش تا چه شد که پیوسته برمه و مشتری کمانکش کرد … ادامه

جان برافشان اگرت صحبت جانان باید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 307 جان برافشان اگرت صحبت جانان باید خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید برو و مملکت کفر مسخر گردان گر تو را تختگه عالم ایمان باید در پی خضر شو و روی متاب از ظلمات اگرت شربتی از چشمه ی حیوان باید هر که را دست دهد وصل پری … ادامه

جادویی چون نرگس مستت به بیماری که دید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 306 جادویی چون نرگس مستت به بیماری که دید هندویی چون طره ی پستت به طرّاری که دید در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت بر بیاض صبح صادق خطّ زنگاری که دید مردم آزاری و هر دم عزم بیزاری کنی بیگناهی مردم آزاری و بیزاری که دید چون … ادامه

تویی که لعل تو دست از عقیق کانی برد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 305 تویی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذّت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا به هر طرفی نسیم مشک تتاری به ارمغانی برد چه نیکبخت سیاهست خال هندویت که نیک پی به لب آب زندگانی برد بسا که جان به لب … ادامه

تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 304 تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند دلم را دل نمی آید که بی جانانه بنشیند ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد که کس با شمع نتوان که بی پروانه بنشیند دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه اش حاصل چنین در دام غم تا … ادامه

تشنه ی غنچه ی سیراب تو را آب چه سود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 303 تشنه ی غنچه ی سیراب تو را آب چه سود مرده ی نرگس پر خواب تو را خواب چه سود جان شیرین چو به تلخی به لب آرد فرهاد گر چشانندش از آن پس شکر ناب چه سود چون تویی نور دل دیده ی صاحب نظران شمع بی روی … ادامه

ترکم از غمزه چو ناوک به کمان درفکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 302 ترکم از غمزه چو ناوک به کمان درفکند ای بسا فتنه که هر دم به جهان درفکند کمر ار نکته ای از وصف میانش گویم خویشتن را به فضولی به میان درفکند گر در آن صورت زیبا نگرد صورتگر قلم از حیرت رویش ز بنان درفکند تا چرا نرگس … ادامه

تُرک من گویی که بازش خاطر نخجیر بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 301 تُرک من گویی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین می فتاد گه ز چشم جادوش صد فتنه در کشمیر بود دوش تُرکی تیغ زن را مست می دیدم به خواب چون بدیدم چشم … ادامه

تُرک من تَرک من گرفت و خطا کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 300 تُرک من تَرک من گرفت و خطا کرد جامه ی صبر من برفت و قبا کرد همچو زلف سیاه سرکش هندو بر سر آتشم فکند و رها کرد صبح رویش بدید و سوره ی والشمس از سر صدق در دمید و دعا کرد خط زنگار گون آن بت چین … ادامه