
خواجوی کرمانی – غزل شماره 300
تُرک من تَرک من گرفت و خطا کرد
جامه ی صبر من برفت و قبا کرد
همچو زلف سیاه سرکش هندو
بر سر آتشم فکند و رها کرد
صبح رویش بدید و سوره ی والشمس
از سر صدق در دمید و دعا کرد
خط زنگار گون آن بت چین را
هر که مشک تتار خواند خطا کرد
به درستی که در حدیث نیاید
آنچه غم با دل شکسته ی ما کرد
آنک بیرون ازو طبیب نداریم
دردمان کی شنیدئی که دوا کرد
اشک می خواست تا برون جهد از چشم
خون دل کام او برفت و روا کرد
چون به روز وصال شکر نکردم
اخترم در شب فراق سزا کرد
نیست بر جای خویش مرغ سلیمان
باز گویی مگر هوای سبا کرد
بر حدیث صبا چگونه نهم دل
زانک بادست هر سخن که صبا کرد
سرو سیمین من ز صحبت خواجو
گرنه آزاد شد کناره چرا کرد



