بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 112 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می رود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 299 ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می رود دلبربا می آیدم در چشم و دلبر می رود بامدادان کان مه از خرگاه می آید برون زآتش رخسارش آب چشمه ی خور می رود من به تلخی جان شیرین می دهم فرهاد وار وز لب شیرین جانان آب شکر می … ادامه

تاجداری کند آن کس که ز سر درگذرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 298 تاجداری کند آن کس که ز سر درگذرد ره به منزل برد آن کو ز سفر درگذرد کوه سنگین دل اگر قلزم چشمم بیند موج طوفان سرشکش ز کمر درگذرد نکند ترک شکرخنده ی شیرین خسرو لیک پیش لب شیرین ز شکر درگذرد دیده دریادلی از خون دلم می … ادامه

تا درد نیابند دوا را نشناسند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 297 تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبینند شفا را نشناسند آنها که چو ما ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیّت ما را نشناسند با عشق و هوا برگ و نوا راست نیاید خاموش که عشّاق نوا را نشناسند منصور بقا از گذر دار فنا یافت … ادامه

تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 296 تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد در چین هزار حلقه ی سودا پدید شد دیشب نگار مهوش خورشید روی من بگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع کرد روی چو مه نمود و ثریا پدید شد اشکم … ادامه

تا تو را برگ ما نخواهد بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 295 تا تو را برگ ما نخواهد بود کار ما را نوا نخواهد بود از دهانت چنین که می بینم کام جانم روا نخواهد بود چین زلف تو را اگر به مثل مشک خوانم خطا نخواهد بود سر پیوند آرزومندان خواهدت بود یا نخواهد بود می صافی بده که صوفی … ادامه

تا برآید نفس از عشق دمی باید زد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 294 تا برآید نفس از عشق دمی باید زد بر سر کوی محبت قدمی باید زد چهره بر خاک در سیمبری باید سود بوسه بر صحن سرای صنمی باید زد هر دم از کعبه ی قربت خبری باید جست خیمه بر طرف حریم حرمی باید زد هر شب از دفتر … ادامه

پیغام بلبلان به گلستان که می برد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 293 پیغام بلبلان به گلستان که می برد و احوال درد من سوی درمان که می برد یعقوب را ز مصر که می آورد پیام یا زو خبر به یوسف کنعان که می برد ما را خیال دوست به فریاد می رسد ورنی شب فراق به پایان که می برد … ادامه

پیداست که از دود دم ما چه برآید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 292 پیداست که از دود دم ما چه برآید یا خود ز وجود و عدم ما چه برآید ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باش وانگاه ببین تا ز دم ما چه برآید نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلب است بی ضرب قبول از درم ما چه … ادامه

پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 291 پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد کشته ی تیغ ملامت به رضا نتوان شد حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد گرچه از ما به خطا روی بپیچید و برفت ترک آن ترک ختائی به خطا نتوان کرد قامتش را … ادامه

پری رخان که به رخ رشک لعبت چینند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 290 پری رخان که به رخ رشک لعبت چینند چه آگه از من شوریده حال مسکینند اگرچه زان لب شیرین جواب تلخ دهند ولی بگاه شکرخنده جان شیرینند به خویشتن نتوان دید حسن و منظر دوست علی الخصوص کسانی که خویشتن بینند کنون ز شکّر شیرین چه بر خورد فرهاد … ادامه

پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 289 پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند پای در نه تا سرافرازان سرافرازی کنند ناوک اندازان چشم ترکتازت از چه روی بر کمان سازان ابرویت کمین بازی کنند در هوای گلشن روی تو هر شب تا به روز عاشقان با بلبل خوش خوان هم آوازی کنند موکب سلطان عشقت … ادامه

بیا که بی سر زلفت مرا به سر نشود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 288 بیا که بی سر زلفت مرا به سر نشود خیالت از سر پر شور من به در نشود اگر بدیده موری فرو روم صد بار معیّن است که آن مور را خبر نشود چو چرخم از سر کویت درین دیار افکند گمان مبر که خروشم به چرخ برنشود ز … ادامه