بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 113 از 136 - ادبستان شعر پارسی

بی لاله رخان روی به صحرا نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 287 بی لاله رخان روی به صحرا نتوان کرد بی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد کام دلم آن پسته دهان است ولیکن زان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد گفتم مرو از دیده ی موج افکن ما گفت پیوسته وطن بر لب دریا نتوان کرد چون لاله دل از … ادامه

بی گلبن وصلت به گلستان نتوان بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 286 بی گلبن وصلت به گلستان نتوان بود بی شمع جمالت به شبستان نتوان بود ای یار عزیز ار نبود طلعت یوسف با مملکت مصر به زندان نتوان بود در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دست موقوف لب چشمه ی حیوان نتوان بود دریاب که سیلاب سرشکم بشد از سر … ادامه

بی رخ حور به جنت نفسی نتوان بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 285 بی رخ حور به جنت نفسی نتوان بود بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود من نه آنم که بود با دگری پیوندم زانک هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود با توام گر چه به گیسوی تو دستم نرسد با تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود یک … ادامه

بهار دهر به باد خزان نمی ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 284 بهار دهر به باد خزان نمی ارزد چراغ عمر به باد وزان نمی ارزد برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد که این حدیقه به آب روان نمی ارزد شقایق چمن بوستانسرای امل به خار و خاشه ی این خاکدان نمی ارزد خلاص ده ز تن تیره روح … ادامه

به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 283 به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید به بوی زلف تو در مشک ناب نتوان دید دو چشم مست تو دیشب به خواب می دیدم ولی چه سود که آن جز به خواب نتوان دید اگرچه آب رخت عین آتش است ولیک فروغ آتش رویت در آب نتوان … ادامه

به سالی کی چنان ماهی برآید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 282 به سالی کی چنان ماهی برآید وگر آید ز خرگاهی برآید چو رخسارش ز چین جعد شبگون کجا از تیره شب ماهی برآید اگر آیینه ی چین است رویش بگیرد زنگ اگر آهی برآید بسا خرمن که در یک دم بسوزد از آن آتش که ناگاهی برآید همه شب … ادامه

به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 281 به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد به مهرگان صفت بوستان نشاید کرد به ترک آن مه نامهربان نباید گفت کنار از آن بت لاغر میان نشاید کرد مگر به موسم گل باغبان نمی داند که منع بلبل شیرین زبان نشاید کرد بخواه دل که من خسته دل روان … ادامه

به خشم رفته ی ما گر به صلح باز آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 280 به خشم رفته ی ما گر به صلح باز آید سعادت ابدی از درم فراز آید حکایت شب هجر و حدیث طره ی دوست اگر سواد کنم قصه ای دراز آید چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد رود به طرف لب جوی و در نماز آید برآید از … ادامه

به آب گل رخ آن گلعذار می شویند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 279 به آب گل رخ آن گلعذار می شویند و یا به قطره ی شبنم بهار می شویند به کوی مغبچگان جامه های صوفی را به جامهای می خوشگوار می شویند هنوز نازده منصور تخت بر سردار به خون دیده ی او پای دار می شویند خوش آن صبوح که … ادامه

بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 278 بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد از پی دل بشد و سوخته پر باز آمد گرچه سر تا قدم از آتش غم سوخته بود رفت و صد باره از آن سوخته تر باز آمد هر که بیند من بی برگ و نوا را گوید یا رب این … ادامه

بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 277 بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند ورنه دود دل ما بی تو کجا بنشیند گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست این خیالیست که در خاطر ما بنشیند چون تو برخیزی و از ناز خرامان گردی سرو بر طرف گلستان ز حیا بنشیند هیچکس با تو زمانی … ادامه

بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 276 بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید که دلش هر نفس از شوق به پرواز آید آنک بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت باز ناید و گر آید ز سر ناز آید همدمی کو که بر او عرضه کنم قصّه ی شوق هم دل خسته مگر … ادامه