
خواجوی کرمانی – غزل شماره 284
بهار دهر به باد خزان نمی ارزد
چراغ عمر به باد وزان نمی ارزد
برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد
که این حدیقه به آب روان نمی ارزد
شقایق چمن بوستانسرای امل
به خار و خاشه ی این خاکدان نمی ارزد
خلاص ده ز تن تیره روح قدسی را
که آن همای بدین استخوان نمی ارزد
قرار گیر زمانی که ملک روی زمین
به بیقراری دور زمان نمی ارزد
سریر ملکت ده روزه پیش اهل نظر
به پاس یکشبه ی پاسبان نمی ارزد
فروغ مشعله ی بارگاه سلطانان
به تیرگی شبان شبان نمی ارزد
ز ثور و سنبله اعراض کن که خرمن ماه
به کاه برگ ره کهکشان نمی ارزد
بدین طبقچه ی سیم این دو قرص عالمتاب
به نزد عقل به یکتای نان نمی ارزد
هر آن متاع که از بحر و کان شود حاصل
به فکر کردن سود و زیان نمی ارزد
زبان ببند که دل برگشایدت خواجو
که ملک نطق به تیغ زبان نمی ارزد



