بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 114 از 136 - ادبستان شعر پارسی

بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 275 بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد پیش لعلت صفت زاده ی کان نتوان کرد مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان که به گل چشمه ی خورشید نهان نتوان کرد از میانت سر مویی ز کمر پرسیدم گفت کان نکته ی باریک عیان نتوان کرد … ادامه

باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 274 باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود به شکرخنده عقیقت شکر ناب شود باش تا شمع جمال تو به هنگام صبوح مجلس افروز سراپرده ی اصحاب شود باش تا آهوی شیر افکن روبه بازت همچو بخت من دلسوخته در خواب شود باش تا آب حیاتی که خضر تشنه ی … ادامه

باز عزم شراب خواهم کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 273 باز عزم شراب خواهم کرد ساز چنگ و رباب خواهم کرد آتش دل چو آب کارم برد چاره ی کار آب خواهم کرد جامه در پیش پیر باده فروش رهن جام شراب خواهم کرد از برای معاشران صبوح دل پر خون کباب خواهم کرد با بتان اتّصال خواهم جست … ادامه

با درد دُرد نوشان درمان چه کار دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 272 با درد دُرد نوشان درمان چه کار دارد با ناله ی خموشان الحان چه کار دارد در شهر بی نشانان سلطان چه حکم داند در ملک بی زبانان فرمان چه کار دارد دریا کشان غم را از موج خون مترسان با اهل نوح مرسل طوفان چه کار دارد از … ادامه

این دلبران که پرده به رخ در کشیده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 271 این دلبران که پرده به رخ در کشیده اند هر یک به غمزه پرده ی خلقی دریده اند از شیر و سلسبیل مگر در جوار قدس اندر کنار رحمت حق پروریده اند یا طوطیان روضه ی خلدند گوئیا کز آشیان عالم علوی پریده اند از کلک نقشبند ازل بر … ادامه

این چه نامه ست که از کشور یار آوردند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 270 این چه نامه ست که از کشور یار آوردند وین چه نافه ست که از سوی تتار آوردند مژده ی یوسف گمگشته به کنعان بردند خبر یار سفر کرده به یار آوردند دوستان را ز غم دوست امان بخشیدند بوستان را گل صد برگ به بار آوردند بیدل غمزده … ادامه

این چه باد است که از سوی چمن می آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 269 این چه باد است که از سوی چمن می آید وین چه خاک است کزو بوی سمن می آید این چه انفاس روانبخش عبیرافشان است که ازو رایحه ی مشک ختن می آید دم به دم مرغ دلم نعره برآرد ز نشاط کان سهی سرو چمانم ز چمن می … ادامه

این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می رسد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 268 این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می رسد وین مرغ فردوس آشیان از باغ رضوان می رسد مجنون صاحب درد را لیلی عیادت می کند فرهاد شورانگیز را شیرین به مهمان می رسد امروز دیگر ذرّه را خور مهربانی می کند وین لحظه گویی بنده را تشریف سلطان … ادامه

ای که هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 267   ای که هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود سنبل از گل برفکن تا خانه پُرعنبر شود از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشق تا نگویی در صدف هر قطره ای گوهر شود هر که را وجدی نباشد کی بغلتاند سماع آتشی باید که تا دودی به … ادامه

ای که از شرمت خوی از رخساره ی خور می چکد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 266 ای که از شرمت خوی از رخساره ی خور می چکد چون سخن می گویی از لعل تو گوهر می چکد زان لب شیرین چو می آرم حدیثی در قلم از نی کلکم نظر کن کاب شکّر می چکد دامن گردون پر از خون جگر بینم به صبح بس … ادامه

ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 265 ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند برگیر بارم از دل و بار سفر مبند در اشک ما نگه کن و از سیم درگذر بر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیم پای دل شکسته به زنجیر در مبند فرهاد را … ادامه

ای پرده سرایان که درین پرده سرایید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 264 ای پرده سرایان که درین پرده سرایید از پرده برون شد دلم آخر به سر آیید یک دم بنشینید که آشوب جهانید یک ره بسرایید چو مرغ دو سرایید شکر ز لب لعل شکر بار ببارید عنبر ز سر زلف سمن سای بسایید با من سخن از کعبه و … ادامه