
خواجوی کرمانی – غزل شماره 265
ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند
برگیر بارم از دل و بار سفر مبند
در اشک ما نگه کن و از سیم درگذر
بر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند
ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیم
پای دل شکسته به زنجیر در مبند
فرهاد را مکش به جدایی و در غمش
هر دم خروش و غلغله در کوه و در مبند
ای دل مگر به یاد نداری که گفتمت
چندین طمع بر آن بت بیدادگر مبند
ور آبروی بایدت ای چشم دُرفشان
بر یاد لعل او سر دُرج گهر مبند
ای باغبان گرم ندهی ره به پای گل
گلزار را به روی من خسته در مبند
چون سرو اگر چنانک سرافرازیت هواست
چون نی به قصد بی سر و پایان کمر مبند
چشمم که در هوای رخت باز گشته است
مرغ دل مرا مشکن بال و پر مبند
بی جرم اگرچه از نظر افکنده ای مرا
بگشای پرده از رخ و راه نظر مبند
خواجو چو نیست در شب هجران امید روز
با تیره شب به سر برو دل در سحر مبند



