بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 115 از 136 - ادبستان شعر پارسی

اهل دل پیش تو مردن ز خدا می خواهند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 263 اهل دل پیش تو مردن ز خدا می خواهند کشته ی تیغ تو گشتن به دعا می خواهند مرض شوق تو بر بوی شفا می طلبند درد عشق تو به امید دوا می خواهند طلب هر کسی از وصل تو چیزی دگرست به جز ارباب نظر کز تو تو … ادامه

اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 262 اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند از ره میکده بر بام سماوات آیند تا ببینند مگر نور تجلّی جمال همچو موسی ارنی گوی به میقات آیند گر کرامت نشمارند می و مستی را از چه در معرض ارباب کرامات آیند بر سر کوی خرابات خراب اولیتر زانک از … ادامه

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 261 آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد هر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ از غایت شیرینی از لب شکر انگیزد لؤلؤ ز صدف خیزد وین طرفه که هر ساعت از لعل گهر پوشش لؤلؤی تر انگیزد از نافه ی … ادامه

آنک هرگز نظری با من شیدا نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 260   آنک هرگز نظری با من شیدا نکند نتواند که مرا بی سر و بی پا نکند دوش می گفت که من با تو وفا خواهم کرد لیک معلوم ندارم که کند یا نکند اگر آن حور پریرخ بخرامد در باغ نبود آدمی آن کس که تماشا نکند خسرو … ادامه

آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 259 آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد وان لحظه که بنشیند بس شور به پا خیزد از خاک سر کویش خالی نشود جانم گر خون من مسکین با خاک برآمیزد ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش ده باشد که دلم آبی بر آتش غم ریزد با صوفی … ادامه

آن شکر لب که نباتش ز شکر می روید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 258 آن شکر لب که نباتش ز شکر می روید از سمن برگ رخش سنبل تر می روید می رود آب گل از نسترنش می ریزد و ارغوان و گلش از راهگذر می روید به جز آن پسته دهن هیچ سهی سروی را نار سیمین نشنیدم که زبر می روید … ادامه

آن زمان کز من دلسوخته آثار نبود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 257 آن زمان کز من دلسوخته آثار نبود به جز از ورزش عشق تو مرا کار نبود کوس بدنامی ما بر سر بازار زدند گرچه بی روی تو ما را سر بازار نبود هر که با صورت خوب تو نیامد در کار چون بدیدیم به جز صورت دیوار نبود هیچ … ادامه

آن رفت که میل دل من سوی شما بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 256 آن رفت که میل دل من سوی شما بود شب تا به سحر خوابگهم کوی شما بود آن رفت که پیوسته ام از روی عبادت محراب روان گوشه ی ابروی شما بود آن رفت که شمع دل من در شب حیرت در سوز و گداز از هوی روی شما … ادامه

آن دم که نه شمع و نه لگن بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 255 آن دم که نه شمع و نه لگن بود شمع دل من زبانه زن بود وآن دم که نه جان و نه بدن بود دل فتنه یار سیمتن بود در آینه روی یار جستم خود آینه روی یار من بود دل در پی او فتاد و او را خود … ادامه

آن خطّ شب مثال که بر خور نوشته اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 254 آن خطّ شب مثال که بر خور نوشته اند یا رب چه دلفریب و چه درخور نوشته اند از خضر نامه ای به لب چشمه ی حیات گویی محرّران سکندر نوشته اند یا نی مگر برات نویسان ملک شام وجهی بر آفتاب منوّر نوشته اند گفتم که منشیان شهنشاه … ادامه

آن پریچهره که جور و ستم آیین دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 253 آن پریچهره که جور و ستم آیین دارد چه خطا رفت که ابروش دگر چین دارد نافه ی مشک ز چین خیزد و آن ترک ختا ای بسا چین که در آن طرّه ی مشکین دارد دل غمگین مرا گر چه به تاراج ببرد شادمانم که وطن در دل … ادامه

اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 252 اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند وگر مراد نبخشی که از تو بستاند به دست توست دلم حال او تو می دانی که سوز آتش پروانه شمع می داند چه اوفتاد که آن سرو سیمتن برخاست خبر برید به دهقان که سرو ننشاند برفت آنکه بلای دل … ادامه