بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 116 از 136 - ادبستان شعر پارسی

اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 251 اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود خروش و مستی ما بر دوام خواهد بود ز جام باده ی عشقت خمار ممکن نیست که شرب اهل مودّت مدام خواهد بود گمان برند کسانی که خام طبعانند که کار ما ز می پخته خام خواهد بود شراب و طلعت … ادامه

اگر آن ماه مهربان گردد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 250 اگر آن ماه مهربان گردد غم دل غمگسار جان گردد آنک چون نامش آورم به زبان همه اجزای من زبان گردد ور کنم یاد ناوک چشمش مو بر اعضای من سنان گردد چون کنم نقش ابرویش بر دل قد چون تیر من کمان گردد مه ز شرم جمال او … ادامه

اسیر قید محبّت ز جان نیندیشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 249 اسیر قید محبّت ز جان نیندیشد قتیل ضربت عشق از سنان نیندیشد غریق بحر مودّت ز سیل نگریزد حریق آتش مهر از دخان نیندیشد شکار دانه ی هستی ز دام سر نکشد مقیم خانه ی رندی ز خان نیندیشد ز های و هوی رقیبان چه غم که شبرو عشق … ادامه

از صومعه پیری به خرابات درآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 248 از صومعه پیری به خرابات درآمد با باده پرستان به مناجات درآمد تجدید وضو کرد به جام می و سرمست در دیر مغان رفت و به طاعات درآمد هر کس که ز اسرار خرابات خبر داشت از نفی برون رفت و به اثبات درآمد این طرفه که هر کو … ادامه

از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 247 از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد صد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد مشتاق حرم گر بزند آه جگر سوز آتش به مغیلان و دخان در حرم افتد در هر طرفت هست بسی خسته و مجروح لیکن چو منت عاشق دلخسته کم افتد چون قصّه ی … ادامه

آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 246 آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید همچو شمعم در میان انجمن یاد آورید صبحدم در پای گل چون با حریفان می خورید بلبلان را بر فراز نارون یاد آورید در چمن چون مطرب از عشّاق بنوازد نوا از نوای نغمه ی مرغ چمن یاد آورید جعد سنبل … ادامه

یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 245 یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یاد شادی آنک نبودم نفسی از وی شاد شرح سنگین دلی و قصّه شیرین باید که به کوه آید و بر سنگ نویسد فرهاد گر به مرغان چمن بگذری ای باد صبا گو هم آوای شما باز گرفتار افتاد سرو هر چند … ادامه

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 244 یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود باده چشم عقل می بست و در دل می گشود بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر می نشاند جام می زنگ غم از آیینه ی جان می زدود مه فرو می شد گهی کو پرده در … ادامه

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 243 یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد کی رود از یادم آن کش من نمی‌آیم به یاد آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد داد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد از حیای چشمه ی نوشش شد آب خضر آب با نسیم خاک کویش هست … ادامه

نسیم باد صبا جان من فدای تو باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 242 نسیم باد صبا جان من فدای تو باد بیا گرم خبری زان نگار خواهی داد حدیث سوسن و گل با من شکسته مگوی که بنده با گل رویش ز سوسن است آزاد ز دست رفتم و در پا فتاد کار دلم بساز چاره ی کارم کنون که کار افتاد … ادامه

دلبرم را پرّ طوطی بر شکر خواهد فتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 241 دلبرم را پرّ طوطی بر شکر خواهد فتاد مرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد هر نفس کو جلوه ی کبک دری خواهد نمود ناله ی کبک دری در کوه و در خواهد فتاد چون بدیدم لعل او گفتم دل شوریده ام همچو طوطی زین شکر در … ادامه

چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 240 چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت به قصد کشتن من می کند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان نهاد هیچش به دست نیست که تا در میان نهد سرّی که داشت با تو کمر در میان نهاد بر سرو کس … ادامه