بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 117 از 136 - ادبستان شعر پارسی

چو عکس روی تو در ساغر شراب افتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 239 چو عکس روی تو در ساغر شراب افتاد چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد به جام باده کنون دست می پرستان گیر چرا که کشتی دریا کشان در آب افتاد بسی به کوی خرابات بیخود افتادند ولی که دید که چون من کسی خراب افتاد چو کرد … ادامه

تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 238 تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد کار من همچو سر زلف تو در پا افتاد بس که دود دل من دوش ز گردن بگذشت ابر در چشم جهان بین ثریا افتاد راستی را چو ز بالای توام یاد آمد زآه من غلغله در عالم بالا افتاد … ادامه

پیّه سوز چشم من سر شمع ایوان تو باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 237 پیّه سوز چشم من سر شمع ایوان تو باد جان من پروانه ی شمع شبستان تو باد هر پریشانی که آید روز و شب در کار من از سر زلف دلاویز پریشان تو باد مرغ دل کو طائر بستانسرای عشق شد همدم بلبل نوایان گلستان تو باد جان سرمستت … ادامه

به بوی زلف تو دادم دل شکسته به باد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 236 به بوی زلف تو دادم دل شکسته به باد بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد ز دست ناله و آه سحر به فریادم اگر نه صبر به فریاد من رسد فریاد چو راز من بر هر کس روان فرو می خواند سرشک دیده از این روز چشم … ادامه

بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 235 بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد بدان عرق که سحر بر عذار لاله فتاد بدان نفس که نسیم بهار چهره گشای نقاب نسترن و گیسوی بنفشه گشاد به بردباری خاک و به حدّت آتش به نقش بندی آب و به عطر سایی باد به سحر نرگس جادوی … ادامه

حیات‌بخش بُود باده خاصه وقت صبوح

خواجوی کرمانی – غزل شماره 234 حیات‌بخش بُود باده خاصه وقت صبوح که راح را بُود آن دم خواص جوهر روح فکنده مرغ صراحی خروش در مجلس چو بلبلان سحر در چمن به وقت صبوح مباش بی لب یاقوت و جام یاقوتی که نیست بی می و معشوق در زمانه فتوح مرا چو توبه گنه … ادامه

بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح

خواجوی کرمانی – غزل شماره 233 بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح ببین که جوهر روحست در قدح یا راح خوشا به روی سمن عارضان سیم اندام عقیق ناب مروّق ز سیمگون اقداح بریز خون صراحی که در شریعت عشق شدست خون حریفان سبیل و خمر مباح بشوی دلق مرقّع به آب دیده ی جام … ادامه

میانش مویی و شیرین دهان هیچ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 232 میانش مویی و شیرین دهان هیچ ازین مویی نمی بینم و زآن هیچ دهانش گویی از تنگی که هیچست بدان تنگی ندیدم در جهان هیچ میانش یک سر مویست و گویی ندارد یک سر مو در میان هیچ دهانش بی گمان همچون دلم تنگ میانش بی سخن همچون دهان … ادامه

برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ

خواجوی کرمانی – غزل شماره 231 برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ به جز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ بیا و باده ی نوشین روان بنوش که هست به جنب جام می لعل ملکت جم هیچ مجوی هیچ که دنیا طفیل همّت اوست که پیش همّت او هست ملک عالم هیچ غم … ادامه

یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 230 یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت خط به سوی خاور از هندوستان می آمدت هر زمان از قلب عقرب کوکبی می تافتت هر نفس سنبل نقاب ارغوان می آمدت چون خدنگ چشم جادو مینهادی در کمان ناوک مژگان یکایک بر نشان می آمدت چون ز … ادامه

ای که شهد شکرین تو برد آب نبات

خواجوی کرمانی – غزل شماره 229 ای که شهد شکرین تو برد آب نبات خاک خاک کف پای تو شود آب حیات به شکر خنده ز تنگ شکر شورانگیز تا شکر ریخته ای ریخته ای آب نبات از دل تنگ شکر شور برآمد روزی که برآمد ز لب چشمه ی نوش تو نبات گر به … ادامه

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 228 وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست آنک دزدیده در آن دیده ی خونخوار تو دیدست چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ی ابروت گرچه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیدست جفت این طاق زمرد شد از آن روی چو گیسو طاق فیروزه ی ابروی … ادامه