بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 118 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ورطه ی پر خطر عشق تو را ساحل نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 227 ورطه ی پر خطر عشق تو را ساحل نیست راه پر آفت سودای تو را منزل نیست گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق خونبهای من دلسوخته بر قاتل نیست نشود فرقت صوری سبب منع وصال زانکه در عالم معنی دو جهان حائل نیست میل خوبان نه من … ادامه

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 226 هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست گر چه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست ای که از ذکر به مذکور نمی‌پردازی حاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجور زانک سرمست می عشق بتان فاجر نیست گر چه خلقی … ادامه

هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 225 هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست کار هیچ آزاده ای زین آسیا بر گرد نیست در جهان مردی نمی بینم که از دردی جداست یک طربناکست بر گردون و آن هم مرد نیست گر نه بوی دوستان آرد نسیم بوستان باد پندارش که آخر گنج بادآورد … ادامه

هیچ دل نیست که میلش به دلارایی نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 224 هیچ دل نیست که میلش به دلارایی نیست ضایع آن دیده که بر طلعت زیبایی نیست اگر از دوست تمنّای تو چیز دگرست اهل دل را به جز از دوست تمنّایی نیست ای تماشاگه جان عارض شهر آرایت به جز از روی تو در شهر تماشایی نیست ظاهر آنست … ادامه

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 223 هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت غم کارم بخور امروز که شد کار از دست دلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت که کند چاره ام این لحظه که بیچاره شدم که دهد یاریم امروز که آن یار … ادامه

هنوزت نرگس اندر عین خواب است

خواجوی کرمانی – غزل شماره 222 هنوزت نرگس اندر عین خواب است هنوزت سنبل اندر پیچ و تاب است هنوزت آب در آتش نهان است هنوزت آتش اندر عین آب است هنوزت خال هندو بت پرست است هنوزت چشم جادو مست خواب است هنوزت سنبل مشکین سمن ساست هنوزت برگ گل سنبل نقاب است هنوزت … ادامه

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 221 نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از می گلگون شکفته دار اکنون که لاله پرده برافکند و گل شکفت خواهی که سرفراز شوی همچو زلف یار در پای یارِ سرکشِ خورشید چهره اُفت هر کس که دید … ادامه

هر که او دیده ی مردم کش مستت دیدست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 220 هر که او دیده ی مردم کش مستت دیدست بس که بر نرگس مخمور چمن خندیدست مردم از هر طرفی دیده در آن کس دارند که مرا مردم این دیده ی حسرت دیدست ای که گفتی سر ببریده سخن کی گوید بنگر این کلک سخن گو که سرش ببریدست … ادامه

نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 219 نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیست تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی که شکار مگسیست نه من دلشده دارم هوس رویت و بس هر که را هست سری در سر او هم هوسیست از دل … ادامه

نشان بی نشانان بی نشانیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 218 نشان بی نشانان بی نشانیست زبان بی زبانان بی زبانیست دوای دردمندان دردمندیست سزای مهربانان مهربانیست ورای پاسبانی پادشاهیست به جای پادشاهی پاسبانیست چو جانان سرگران باشد به پایش سبک جان در نیفشاندن گرانیست خوش آن آهوی شیرافکن که دایم توانایی او در ناتوانیست مگر پیروزه ی خط تو … ادامه

منزلگه جانست که جانان من آنجاست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 217 منزلگه جانست که جانان من آنجاست یا روضه ی خلدست که رضوان من آنجاست هر دم به دلم می رسد از مصر پیامی گویی که مگر یوسف کنعان من آنجاست پر می زند از شوق لبش طوطی جانم آری چه کنم چون شکرستان من آنجاست هر چند که دردم … ادامه

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 216 منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زده ایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ی ماست هر که در صحبت آن شاخ صنوبر بنشست همچو باد سحری از سر بستان برخاست پیش آن کس که چو نرگس نبود … ادامه