بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 119 از 136 - ادبستان شعر پارسی

منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 215 منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت سجده گه گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه رهزن خاطر عشّاق چه زیبا و چه زشت عشقبازی نه به بازیست که داننده ی غیب عشق در طینت آدم نه به … ادامه

من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 214 من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست کز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست گر عرب را گفتگویی هست با ما در میان حال لیلی گو که مجنون همچنان در جستجوست چون عروس بوستان از چهره بگشاید نقاب بلبل ار وصف گل سوری نگوید هرزه گوست گرچه … ادامه

مگذر ز ما که خاطر ما در قفای توست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 213 مگذر ز ما که خاطر ما در قفای توست دل بر امید وعده و جان در قفای توست سهلست اگر رضای تو ترک رضای ماست مقصود ما ز دنیی و عقبی رضای توست زین پس چو سر فدای قفای تو کرده ایم ما را مران ز پیش که دل … ادامه

مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 212 مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست کاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست کس نیست که در دل غم عشق تو ندارد کآن را که غم عشق کسی نیست کسی نیست باز آی که با هم، نفسی خوش بنشینیم کز عمر کنون حاصل ما جز نفسی نیست تنها … ادامه

مرغ جان را هر دو عالم آشیانی بیش نیست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 211 مرغ جان را هر دو عالم آشیانی بیش نیست حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست از نعیم روضه ی رضوان غرض دانی که چیست وصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست گفتم از خاک درش سر برندارم بنده وار باز می گویم سری بر آستانی بیش نیست … ادامه

ماییم آن گدای که سلطان گدای ماست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 210 ماییم آن گدای که سلطان گدای ماست ما زیردست مهر و فلک زیر پای ماست تا بر در سرای شما سر نهاده ایم اقبال بنده ی در دولتسرای ماست بودی بسیط خاک پر از های و هوی ما و کنون جهان ز گریه پر از های های ماست زینسان … ادامه

ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 209 ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست سروم از ریحان تر بر گل نقاب انداختست بر کنار لاله زار عارضش باد صبا سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداختست حلقه های جعد چین بر چین مه فرسای را یک به یک در حلق جانم چون طناب انداختست تا … ادامه

لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت

خواجوی کرمانی – غزل شماره 208 لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت مهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت ماجرای اشکم از روی تناسب یک به یک مردم دریا نشین را بر گهر باید نوشت هر چه در باب در میخانه چشمم نظم داد گو مغان بر دیر بنویسند اگر باید نوشت … ادامه

لب شیرین تو هر دم شکرانگیزترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 207 لب شیرین تو هر دم شکرانگیزترست زلف دلبند تو هر لحظه دلاویزترست بر سر آمد ز جهان جزع تو در خونخواری گر چه چشم من دلسوخته خونریزترست ای که از تنگ شکر شور برآورد لبت هر زمان پسته ی تنگت شکر آویزترست همچو سرچشمه ی نوش تو ز بهر … ادامه

گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 206 گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست گفت خاموش که آن فتنه ی دور قمرست گفتم آن زلف و جبینم به چنین روز نشاند گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذر گفت بگذر ز جهان زانکه جهان … ادامه

گره ی زلف به هم برزده کاین مشک تتارست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 205 گره ی زلف به هم برزده کاین مشک تتارست رقم از غاله بر گل زده کاین خطّ غبارست رشته ای بر قمر انداخته کاین مار سیاهست نقطه ای بر شکر افکنده که این مهره ی مارست مشک بر برگ سمن بیخته یعنی شب قدرست زلف شبرنگ به هم بر … ادامه

گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 204 گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداست همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست آن چه فتنه ست که در حلقه ی رندان بنشست وین چه شورست که از مجلس مستان برخاست گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیست چیست این بوی دلاویز که با باد … ادامه