
خواجوی کرمانی – غزل شماره 213
مگذر ز ما که خاطر ما در قفای توست
دل بر امید وعده و جان در قفای توست
سهلست اگر رضای تو ترک رضای ماست
مقصود ما ز دنیی و عقبی رضای توست
زین پس چو سر فدای قفای تو کرده ایم
ما را مران ز پیش که دل در قفای توست
گردن به بند می نهم و سر به بندگی
خواهی ببخش و خواه بکش رای رای توست
تنها نه دل به مهر تو سرگشته گشته است
هر ذره ای ز آب و گلم در هوای توست
آزاد گشت از همه آنکو غلام توست
بیگانه شد ز خویش کسی کآشنای توست
ای در دلم عزیزتر از جان که در تن است
جانی که در تن است مرا از برای توست
این خسته دل که دعوی عشق تو می کند
سوگند راستش به قد دلربای توست
خواجو که رفت در سر جور و جفای تو
جانش هنوز بر سر مهر و وفای توست



